خريد اينترنتي مودم همراه,مودم همراه EDGE,مودم ماهواره اي,اينترنت ماهواره اي با مودم همراه,مودم سيار,مودم براي لپ تاپ,اينترنت همراه

فقط به خاط تو


فقط به خاط تو

تا سرم آيدا تمام شود ايمان پيش او و پارسا نشست : آيدا زياد از همكلاسياش حرف نميزنه ولي فكر كنم شما همون برادر استادش هستين كه آبروشونو خريدين !
تيام ناچار خنديد : كاري نكردم !
- به نظر آيدا كه خيلي بود ، خواهرم زياد اهل تقلب نيس ولي خوب تو رودربايسي ...
خواهرم؟ پس آيدا و ايمان ... خاك بر سرت تيام!
تيام اين بار واقعا خنديد : برادرم فراموش كرده ، در نظر اون خانم رستم پور يه دانشجوي نمونه اس!
آيدا به همراه دوستانش از اتاق بيرون آمد و ايمان به سرعت به طرف او رفت ، پارسا و تيام هم بلند شدند!
آيدا با بي حالي حرف ميزد : به خدا چيزيم نيس ايمان ، خوبم!
- چت شده بود ؟
آيدا از نگاه ايمان فرار مي كرد : مسموم شده بودم !
رنگ صورت ايمان تغيير كرد : ظهر كجا غذا خوردي ؟
- بيرون!
ايمان صدايش را بالا برد : بيرون ؟ باز چه ...
- ايمان!
ايمان متوجه اطرافش شد : باشه ، باشه حالا بيا بريم، بعد من مي دونم و تو !
به طرف پارسا و تيام برگشت : واقعا ازتون ممنونم ، حسابي به زحمت افتادين ! دوستاي آيدا رو هم مي رسونم ! شما حسابي شرمنده امون كردين!
ايمان پول درمانگاه و داروها را حساب كرد و باز هم از هردو تشكر كرد!

پارسا با اينكه حرفي نزده بود ولي حواسش جمع بود : تو برادرشو از كجا مي شناختي ؟
- چي ؟
- وقتي اومد تو بلند شدي ، مي شناختيش ديگه!
- قبلا ديده بودمش!
پارسا ادامه ي حرف را نگرفت : يعني تا فردا حالش خوب ميشه ؟ بدون اون كه نميشه!
- حالا تا فردا !
خيالش راحت بود كه با پارسا و دوقلوها در مورد آن شب و رستوران چيزي نگفته بود ، آن وقت ميشد قصاص قبل از جنايت ... شايد بهتر بود درباره ي اركيده هم محتاطتر حرف بزنند به هر حال آنها از واقعيت خبر نداشتند .

روز جشن از صبح به دانشگاه رفت ، امير حسين منتظرش بود : به نظرت واسه مجري كي خوبه ؟
تيام با تعجب به او نگاه كرد : هنوز مجري نداري ؟
- سرما خورده صداش در نمياد!
فكري به ذهن تيام رسيد: دو قلوهاي رضايي ، دوستام ! اگه بخواي ...
- دو قلو ؟ بايد جالب باشه ! مي تونن حرف بزنن ؟
تيام به سمت كلاس رفت : بهتره بگم نمي تونن حرف نزنن ! بعد از كلاس ميارمشون!
دو قلوها قبول كردند و چشم هايشان چنان برقي زد كه تيام احساس خطر كرد : قبل از هر حرفي فكر كنيد لطفا !
متين به شانه اش كوبيد : خيالت نباشه !
مگر ميشد ؟!

دكتر رستگار در جواب يكي از بچه ها گفت كه اندرزگو بالاترين نمره را گرفته و بعد از او خانم رستم پور! تيام تازه به ياد ديشب و آيدا افتاد ، به جاي هميشگيش نگاه كرد . خالي بود ؟! اركيده و شادي تنها نشسته بودند.
انگار پارسا هم به آن سمت نگاه كرده بود : زكي ، اين كه نيومده!
تيام صبور بود : حالا تا بعد از ظهر!
برنامه ساعت شش و نيم شروع ميشد ، 5 بود و آيدا هنوز نيامده بود . حتي تيام هم بي طاقت شده بود . پارسا كه از استرس روي پا بند نبود براي چندمين بار سراغ آيدا را از او گرفت و تيام هم شروع به گشتن در جيبهايش كرد !
- دنبال چي مي گردي ؟
- رستم پور! ( سرش را بالا آورد ) آخه از كجا بيارمش ؟
پنج و نيم شد و تيام به طرف شادي رفت : از خانم رستم پور خبر ندارين ؟
شادي نگران بود ، آيدا تلفنش را جواب نميداد.
- حالش بدتر شده يعني ؟
- نه ، ديشب واسش زنگ زدم ، خوب بود . ولي امروز از صبح جواب نميده!
ساعت 6 شد ، تيام از بي صبري امير حسين و بقيه به تنگ آمده بود : خانم بهرامي شما خونه اشون رو بلد نيستين ؟
جوابش نه بود ، مختصر و مفيد !
ساعت شش و نيم ؛ كم كم همه آمده بودند و روزبه با قيافه اي ماتمزده به پيانويش ور مي رفت ، او نمي توانست كمبود ويلن را در برنامه هضم كند.
- هيچكس نيس كه جاشو بگيره ؟
امير حسين در جواب تيام با نا اميدي جواب داد : بدون تمرين كه نميشه ! خانم رستم پور خيلي خوب بود!
- ايواي ، نمرده كه!
تيام به محوطه رفت ، اركيده هم آنجا قدم ميزد و بند انگشت هايش را مي شكست ، صداي پيانو قطع شد و تشويق بچه ها سالن را تركاند . تيام به طرف سالن برگشت كه صدايي شنيد . آيدا با عجله از ماشيني پايين آمد ، سلام كرد و از كنار آنها گذشت ، اركيده هم به دنبالش رفت ولي تيام با ديدن ايمان همانجا ماند ، ايمان لبخند زد : سلام ، خيلي كه دير نشده ؟
- نه ، درست به موقع !
تيام ، ايمان را به سالن برد و جايي براي او پيدا كرد و خودش به پشت صحنه رفت . آيدا لباسش را عوض كرده و با صورتي گل انداخته از امير حسين عذر خواهي مي كرد ، مثل همه ي بچه هاي گروه سفيد پوش بود ، مانتو و شلوار وشال سفيد، در آن همه سفيدي گم ميشد با آن اندام ظريف و شكننده اش ...
روي يك صندلي نشست و به رفت و آمد بچه ها چشم دوخت ، صداي شادي را شنيد : دومين نمره ي رياضي رو آوردي!
- اولي كيه ؟
- پرسيدن داره ؟
امير حسين به او زنگ زد : اين دوتا رو جمع كن!
به صحنه نزديك شد تا صداي دو قلوها را بشنود ، سالن از خنده منفجر شده بود ، آهي كشيد و منتظر ماند تا برنامه ي بعدي شروع بشود ، دوقلوها جست و خيز كنان آمدند!
- مگه من خواهش نكردم رعايت كنين و هر حرفي رو نزنين؟
- تو خواهش كردي ولي ما كه جواب نداديم !
- زهرمار! كاري نكنين كه برنامه ي آخرتون باشه!

پارسا با ترس و لرز پشت سر بقيه مي رفت ! تيام به شانه اش ضربه زد :هي ! تو هموني نيستي كه ماشينشو كوبيد به ديوار ؟
- اونجا كه هزار نفر زل نزده بودن بهم !
- بچه هاي خودمونن !
آيدا پشت سر پارسا مي آمد .
- موفق باشين !
- مرسي !
پارسا به سلامت و بدون اتفاق افتادن صاعقه ، زلزله يا سكته ي يكي از اعضا كارش را اجرا كرد و خيس عرق برگشت . تيام به او تبريك گفت ! برنامه ي بعدي سخنراني بود ، بعد تئاتر و بعد نمايش عكس كه همزمان با آن آيدا ويلن ميزد و از حضار پذيرايي ميشد.
تيام از صندلي بلند شد و جايي را براي آيدا فراهم كردند تا از آن پشت برنامه اش را اجرا كند ، بقيه ي گروه رفتند براي استراحت و دور آيدا را خلوت كردند ، تيام هم رفت تا آخرين صحبت هايش را با دوقلوها بكند !
ايمان را در پله ها ديد : ميشه برم بالا ؟
- البته !

سنگ هايش را با دوقلوها واكند ، البته با توجه به غرق شدن آن دو در مخزن پذيرايي گفتگوي خيلي مفيدي نبود ولي در هر حال تيام رسالتش را انجام داد !
برگشت به جاي سابقش ، آيدا غرق در كارش بود و ايمان در چند متري او ايستاده و محو تماشايش بود . تيام به طرف او رفت : خسته نشدن ؟ الان يك ربعه !
ايمان لبخند زد : اون خسته نميشه ، انرژي مي گيره!
بعد از آخرين عكس ، آيدا بلند شد و خودش را در آغوش ايمان انداخت : چطور بود ؟
- عالي !
تيام رويش را برگرداند ، اين حركات به نظرش مسخره مي آمد ، او نه خواهر داشت و نه با هيچكس اينطور رابطه ي صميمانه اي داشت ، او هميشه رابطه اش را محدود مي كرد . آيدا از برادرش فاصله گرفت و شالش را مرتب كرد ، موهاي وحشي عسليش خودشان را به بيرون پرت كرده بودند . رنگ موهايش با رنگ تيره و كبود چشم هايش تضاد عجيبي داشت : به پاي استادم كه نمي رسم!
ايمان دستش را جلو برد ، موهاي او را زير شال هل داد و خنديد : كارت تموم شد ؟
- نه هنوز 3 تا مونده !
ايمان به ساعتش نگاه كرد : پس اگه ميشه من برم ، خبرم بده بيام دنبالت!
آيدا ويلنش را برداشت ، در حين خم شدن باز موهايش از شال بيرون ريخت : باشه برو ! با اركيده ميام!
- پس دير نكني ها ! زود برين خونه !
- آره ، باشه !
ايمان به طرف تيام برگشت : خوب بود ، خوش گذشت!
تيام دستش را به طر ف او دراز كرد : خوشحالمون كردين!

او ديگر كاري نداشت ، همانجا نشست و ناظر رفت و آمد بچه ها بود.
برنامه تا 10 طول كشيد و بچه ها ماندند تا سالن را مثل قبل مرتب كنند.
تيام امير حسين را صدا زد : خانما برن ، دير ميشه !
امير حسين موافق بود ؛ دخترها را صدا زد و تشكر كرد ، تيام رو به همكلاسي هايش كرد : براي رفتن مشكلي ندارين ؟ چون دير وقته ميگم!
اركيده با تشكر به او نگاه كرد : ما با شوهر خواهرم ميريم ، آقاي فرهادي!
تيام به چند متر آنطرفتر نگاه كرد كه دختر و پسر جواني ايستاده بودند ، پسر جوان همان " فرمند " بود كه آنها كلي پشت سرش صفحه گذاشته بودند . از خودش خجالت كشيد : ممنون از همه ! شب خوبي بود !
آيدا داشت به تزيينات نگاه مي كرد و اصلا حواسش به او نبود .
شادي با آرنج به او زد : به چي زل زدي ؟
آيدا به طرف امير حسين برگشت : آقاي مقامي ميشه من يادگاري از اين شمعها بردارم ؟
به شمع هاي زيباي روي سن اشاره كرد . امير حسين قبول كرد و همه ي دختر ها يكي يك شمع برداشتند ، امير حسين كه فقط به يكي رضايت داده بود ناچار لبخند زد : آقايون يادگاري نمي خواين ؟
تيام با ديدن متين كه هنوز آبميوه اي در دستش بود گفت : آقايون قبلا از خجالت خودشون در اومدن!
تا ساعت 1 آنجا بودند و سالن را مرتب و تميز كردند .
تيام تا به اتاقش رسيد روي تخت افتاد و قبل از انكه سرش به بالش برسد بيهوش شد! فردا خواب ماند و دير به كلاس تكين رسيد ، بي حواس در را باز كرد و رفت نشست . تكين به طرف او برگشت : آقاي اندرزگو !
او اين لحن مودب را خوب مي شناخت : بله استاد ؟
- درسته كه جلسه هاي اول غايب بودين ولي بنده بارها تذكر دادم كه بعد از من لطفا سر كلاس نياين !
- پاشم برم ؟
- خواهش ميكنم ! حالا كه اومدين تشريف بيارين زحمت اين دو تا مسئله رو بكشين ! لابد خيلي بلدي كه حضور در كلاس برات بي معنيه!
تيام بلند شد : اينطور نيست استاد ، خواب موندم!
شليك خنده ي بچه ها به هوا رفت ، تكين پوزخند زد : اين دو تارو كه حل كني خواب از سرت مي پره!
حق با تكين بود ، انقدر سخت بودند كه نفسش بند آمد!

- بفرماييد!
تكين با ديدن مادرش كتاب را بست و به طرف او برگشت . مادر روي تخت او نشست : اوضاع دانشگاه خوبه ؟
- مثل هميشه !
مادر به پرده ي اتاق او نگاه كرد : كثيف شده!
- درسته !
و با خنده به مادرش خيره شد : مامان چي ميخواي بگي ؟
- آخه ميدونم كه كار درستي نمي كنم !
- باشه ، بگين !
- تكين جان ! به اين بچه كمتر گير بده ! مي دونم تو حق داري اونم مثل بقيه اس و كلاس براي تو حرمت داره ولي تيام ...
- مامان چي به شما گفت ؟
- مي دوني كه زياد حرف نمي زنه ، فقط گفت كم مونده بوده يه لنگه پا بزاريش گوشه ي كلاس!
تكين خنديد : شما بهتر از من اونو مي شناسي ! وقتي بچه ها گفتن من بهش نمره دادم براي رياضي كاري كرد كه بين خودش و نمره ي بعدي 2 نمره تفاوت بود ، مي دوني كه چقدر لجبازه !
مادر زمزمه كرد : تو اين خونه كي نيست ؟
تكين نشنيده گرفت و ادامه داد : نمي خوام از كلاس فراري بشه ، اون در هر صورت نمره ي خودشو مياره ولي براش خوب نيست فكر كنه بودن و نبودن سر كلاس فرقي نداره ! اون براي من مهمتر از بقيه اس هر چند نمي خوام بفهمه ! ( با لبخند تلخي به مادرش نگاه كرد ) نمي خوام از ايران بره ، نمي دونم چطور ميشه نگهش داشت ؟ اون نسبت به همه چيز بي تفاوته !
بله ، مشكل اصلي همين بود ، تيام نسبت به همه چيز بي تفاوت بود !

متين توي تريا به طرفش خم شد : اين دختره آريان پور خيلي دور و بر داداشت مي پلكه !
- اين وصله ها به تكين نمي چسبه ، در ضمن ديگه خاله زنك بازي نداريم .
جمله ي آخر را با تحكم گفت و متين به صورت نمايشي عقب پريد : خيلي خوب ، چرا مي زني ؟
- براي اينكه با طناب شما توي چاه نرم ، اون پسره كه هاشمي سوار ماشينش شد ، يادته ؟
- آره بايه دختر ديگه توي جشن بود ، دماغ اركيده سوخت !
- نخير ، اون اصلا خواهر شوهرشه ، حالا دماغ كي سوخت ؟
معين با خوشحالي سرش را بلند كرد : جدي ؟ ولي نزارين فرزين بفهمه ، يه نقشه دارم كه ...
- بسه !

آن روز آخرين روز كلاس ترم را داشتند .قبل از رفتن با پارسا براي قدم زدن به محوطه رفتند ، پارسا موشكافانه او را نگاه كرد : از فردا چكار مي كني ؟
- بايد بخونم ، نه ؟
- گفتم شايد نخواي به خودت زحمت بدي !
تيام اخم كرد : فعلا هيچ چاره اي به جز درس خوندن ندارم ، توحيد نتونسته كاري برام بكنه !
- اگه رفتي ديگه بر نمي گردي ؟
- نه ، چرا برگردم ؟
- خوب ، پدر ومادرت اينجان ...
تيام شانه هايش را بالا انداخت : شايد راضي بشن بيان ، وقتي من و توحيد اونجا باشيم .
- تكين چي ؟
- اون ايرانو دوست داره ، نمي دونم چرا ...
پارسا نگاهش را از او دزديد : نظرت چيه ما با هم فاميل بشيم ؟
- من خواهر ندارم !
- ولي من دارم !
تيام به او نگاه كرد : چي مي خواي بگي ؟
- برادرت از پريا خواستگاري كرده !
تيام حيرتزده به او خيره شد : شوخي مي كني !
پارسا با پا به درختي لگد زد : نه ، اصلا ! تابستون به بابا گفته بوده ولي چون درگير تو بودن دنبالشو نگرفت ، حالا ...
- چرا من نفهميدم ؟
پارسا خنديد : بدت نياد تيام ، تو خيلي چيزا رو نمي بيني ، يادته همون روز اول كه فاميلتو گفتم پريا تو رو شناخت ؟ انگار انتظار ديدنتو داشت ، ولي تو انگار بقيه برات مهم نيستن ، به كسي اهميت نميدي !
تيام ازخودش حمايت كرد : اينطور نيست !
- منم نمي دونستم ، پنج شنبه بابا با پريا درباره ي يه خواستگار حرف زد و پريا جواب منفي داد ، بابا كه اصرار كرد اون گفت منتظر تكينه ، بابا هم عصباني شد گفت اون چهار ماهه مارو علاف كرده ، ولي پريا گفت اون مي ترسه از تو غافل بشه و تو يهو از دست بري!
تيام خنديد ، خنده اش عصبي بود : مگه من زنداني ام؟ مسخره اس !
- به نظر من كه اينطور نيست ، از حرفاي پريا فهميدم خيلي بيشتر از اينكه فكر مي كني پدر و مادرت نگران رفتن تو هستن!
- اونا فكر مي كنن من 5 سالمه !
- اتفافا فهميدن بزرگ شدي و داري واسه خودت تصميم مي گيري ! مي ترسن اشتباه تصميم بگيري !
غريد : پارسا لطفا بزار مشكلاتم واسه خودم باشه ! تيام در زد وقبل از شنيدن جواب رفت داخل ، تكين غريد : شايد من لخت باشم !
تيام نيشخند زد : چه بهتر ، تا حالا تو رو لخت نديدم!
- زهر مار ، حرف بزن !
تيام خواست روي تخت بنشيند .
- اونجا نه !
- تميزم !
- آره ، به نظر خودت !
تيام غرغر كنان روي صندلي نشست : ولي من ميزارم تو روي تخت من بشيني !
- منو با خودت مقايسه نكن بچه !
تيام بلند شد .
- بشين ننر ! من 10 دقيقه وقت دارم !
تيام اهل مقدمه چيني نبود : چرا من بايد از پارسا بشنوم كه مي خواي با خواهر اون عروسي كني ؟
- اگه فكر مي كردم برات جالبه ، حتما بهت مي گفتم !
تيام حرفي نزد ، تكين از جايش بلند شد : اگه زمين زير و رو بشه هم تو اهميت نميدي!
براي دومين بار در طول آن روز به او تهمت يكساني مي زدند ، زمزمه كرد : اينطور نيست !
- خوب شايد ، حالا اگه برات مهمه ، من به خواهر پارسا پيشنهاد ازدواج دادم چند ساله كه مي شناسمش ولي الان موقعيتش فراهم شده !
تيام با بدجنسي خنديد : منظورت از اينكه چند ساله مي شناسيش چيه ؟
تكين قهقهه زد : پدر صلواتي ... منظورم اينه كه ... خوب پريا با همه فرق داره ! يه چيز ديگه اس !
- چرا همون تابستون تمومش نكردي ؟
- قرارمون همين بود ، مي خواستم يه روز با بابا اينا بريم خونه اشون كه پارسا تصادف كرد و ...
- مگه تو مي خواستي با پارسا عروسي كني ؟
- خوب به هر حال اون درگير پارسا بودن ما هم ...
- درگير من !
- قبول كن كه خيلي پردردسري !
تكين با مهرباني لبخند زد و تيام دندان هايش را بهم فشرد : من هيچ دردسري ندارم ، فقط مي خواستم پيشرفت كنم ، تو خودت توحيد رو تشويق كردي بره اونجا درس بخونه !
چشمان تكين رنگ غم گرفت : گفتم درس بخونه ، نه كه موندگار بشه ! من به اين دوتا بدهكارم ! نميزارم داغ تو هم به دلشون بمونه !
تيام با ناراحتي بلند شد : من كه حالا حالا ها موندني ام ! تو هم برو دنبال زندگيت ! حداقل بزار يكيمون مايه ي خوشحاليشون باشيم!

تكين و پريا قبلا حرف هايشان را زده بودند و خانواده ها هم از هر نظر موافق بودند ، نامزد كردند و عقد و عروسي را گذاشتند براي ماه بعد !
تكين خانه اي در همان نزديكي خريد ، از آن لحظه به بعد در آن خانه حكم مهمان را داشت !

روز آخرين امتحان پارسا و تيام دوقلو ها را براي عروسي دعوت كردند ، متين با اوقات تلخي گفت : داداشت نمي تونس زودتر عروسي كنه ؟ شايد يه كم نرمتر ميشد ، اينطور ظالمانه امتحان نمي گرفت !
- شايد هم بدتر ميشد ، بستگي به خانمش داره !
- هوي ، درباره ي خواهر من مواظب حرف زدنت باش !
- جمع كنين بابا ، همه چيز خونوادگي شده !

توي پاركينگ با هم سر و كله مي زدند كه ايمان به طرف آنها آمد . تيام ، آيدا و اركيده و شادي را كمي دورتر مي ديد . ايمان با او دست داد و حالش را پرسيد ؛ خيلي خونگرم و صميمي بود .

تيام به خانه كه رسيد ، مادرش داشت گريه مي كرد ، تنها چيزي كه تيام در دنيا تحملش را نداشت همين بود : چي شده آخه ؟
- كاش دختر داشتم !
تيام قهقهه زد : چرا ؟
مامان با اخم به او نگاه كرد : كه مي موند برام ، ولم نمي كرد.
تيام پشت ميز نشست : خوب اونم شوهر مي كرد مي رفت !
مادر بشقاب غذا را تقريبا به ميز كوبيد : دختر محبتش بيشتره ! ولي شما پسرا ، ميرين پشت سرتونم نگاه نمي كنين !
- من كه اينجام !
- تو كه زودتر از اين دوتا مي خواي بري ! باز گلي به جمال تكين ، پدر و مادرشو ول نمي كنه ولي تو و اون ...
نتوانست اسم توحيد را بياورد .
- باشه ، منم قول ميدم زن نگيرم !
- يه قول بده كه فايده داشته باشه ! قولت واسه خودت خوبه ، مي دونم كه ميري و ديگه نمي بينمت !
- حالا كه اينجام هيچ قولي هم نميدم !
- مي دونم كه نميدي ! تو اصلا مي دوني وفا چيه ؟ تعهد چيه ؟
تيام از پشت ميز بلند شد : خيلي ممنون !
- نخوردي كه !
- سير شدم !

بعد از ظهر قرار بود تكين و پريا براي خريد بروند ، تكين او را هم به زوربرد و مجبورش كرد لباس بخرد تيام كلي گشت تا لباس مورد نظرش را پيدا كند .
پريا با مهرباني خنديد : واي به حال زن گرفتنت ! روز اول ترم جديد به اصرار مادرش ، كتش را برداشت ولي آن را در ماشين گذاشت و با همان پلوور به طرف كلاس به راه افتاد ، اين سرما و سوزش را دوست داشت . يكي از پشت سر صدا زد : هي خرس قطبي !
تا سرش را برگردادند يك گلوله ي برف محكم به صورتش خورد . ناسزايي گفت و دومي به صورتش خورد . دو قلوها مثل سرخپوست ها سر و صدا مي كردند و محوطه را روي سرشان گذاشته بودند . هياهوي آنها بقيه را هم به آنجا كشاند ، در آن شلوغي تيام خودش را به معين رساند و پايش را جلوي پاي او گرفت ، معين به متين خورد و هر دو روي هم افتادند .
تيام با هر دو دست برف برداشت و روي صورت آنها پخش كرد .
وقتي به كلاس رسيدند ، لباس هرسه خيس بود ، خودشان را به بخاري چسباندند.
تيام غريد : اگه سينه پهلو نكنيم خوبه !
- زهرمار ، خوبه هركول شده بودي و تو اين هوا لخت راه افتادي اومدي!
- من باد سرد رو دوست دارم !
چشم هاي معين گرد شد : هيچت به آدما نرفته ، همين آدماي غير عادي هستن كه شاگرد اول ميشن !
- كي گفته من ...
- خر كه نيستيم ، كور نيستيم ، حساب كردن بلديم ، نمره هاتو هم مي دونيم!
- هيچم همچين چيزي نيست!
- هست ، تو هم بايد شيريني بدي!
- به همين خيال باش !
البته تيام شيريني داد ، اما به بهانه ي عروسي برادرش ! دوقلوها خودشان را در شيريني خفه كردند : قيافه ي آريان پورو ديدي ؟ حسابي يخ كرد .
- گفتم از اين حرفا نداريم !

حقيقتا تيام شاگرد اول شده بود كه از نظر دوقلوها اين يك ننگ به شمار مي رفت و تيام هم مجبور شد به آنها باج بدهد تا اين ننگ را پيراهن عثمان نكنند . از همه بدتر پريا بود كه از پارسا شنيده و به اين مناسبت برايش كادو گرفته بود !!!
او و پريا با هم رابطه ي خوبي داشتند ، درست مثل يك خواهر و برادر ! وتيام مي ديد كه با دختر ها هم مي توان حرف زد !

تيام تصميم گرفت تا زماني كه توحيد نتوانسته كاري انجام دهد حرف خارج را نزند و بچسبد به دانشگاه ! حداقل تا موقعي كه توحيد سر و سامان پيدا كند و با اطمينان بيشتري درباره ي رفتن او حرف بزنند . شايد او هم ليسانسش را مي گرفت و بعد مي رفت ، هرچند اينطور تحقق آرزويش چند سال به تاخير مي افتاد .

عيد آن سال مثل دو سال گذشته جاي توحيد خالي بود ولي در عوض پريا اضافه شده بود ، هرچند در نظر تيام و پدر ومادرش انگار پريا را هميشه در كنار خود داشته و با او زندگي كرده اند. خودش را خيلي زود در قلب آنها جا كرده بود. به خصوص در مورد تيام كه به شدت به نرمش دخترانه احتياج داشت ، اطراف او چنان خالي از وجود جنس لطيف بود كه حضور يكه ي پريا روابط و رفتار و خلقيات او را آرام مي كرد ، البته تا حدي !!!
وقتي به خانه ي آنها مي آمد ، به اتاقش سر ميزد ، لباس هايش را بررسي مي كرد و نظر مي داد ، به همين زودي پرده ي اتاق او را عوض كرده و چند جلد كتاب براي او هديه گرفته بود تا به قول خودش با دنيا آشنا شود . در مهماني شام خانه شان او را با دختر خاله اش ستاره آشنا كرد اما تيام بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسي رويش را از او برگرداند و به حرف زدن با پارسا مشغول شد . پريا حرص و جوش مي خورد و تكين با لبخند توضيح مي داد كه 19 سال براي شكل گيري اين شخصيت زمان برده و او با چند ماه تمرين زير و رو نمي شود .
- آخه شما توي يه خانواده اين! اما تو مثل تيام نيستي! با همه رابطه ي خوبي داشتي ، به قول پارسا براي تيام درخت و دختر يكي هستن !
تكين با لب هاي بسته خنديد : من چشامو باز مي كردم و مردمو مي ديدم اما تيام نه ! در نظر اون عناصر اناث جزء بسيار ناچيزي از طبيعت هستند و در واقع قابل صرف نظر كردن ! مي تونم اسم اونايي رو كه اون بهشون اهميت ميداده ببرم ، مامان ، خانم ضيايي معلم كلاس اولش ، خاله نسترن و حالا هم تو !
پريا خنديد : من ؟
- البته ، شايد خودت متوجه نباشي ولي تو براي اون قابل صرف نظر كردن نيستي ، تو رو مي بينه و باهات حرف ميزنه ! همينكه با ديدن تو لبخند مي زنه يعني خيلي !

ترم دوم برايش سريعتر از ترم اول گذشت شايد چون آن موقع از دانشگاه فراري بود و حالا با دوستانش خوش مي گذراند . همكلاسي هايش را كاملا مي شناخت ، از بعضي ها خوشش مي آمد و سايه ي بعضيها را با تير ميزد ، اينها در زمره ي آدم هاي نچسب ، جفنگ ، تهوع آور و به قول معين گوش دراز قرار مي گرفتند . معين آنها را سلسله ي احمقيون صدا ميزد .

متين گفت : من نمي فهمم سروش فلاحت چرا بايد قيافه بگيره؟
پارسا با بي تفاوتي گفت : چون با « بي ام و » مياد دانشگاه !
- من كه با برادر دوقلوم ميام ، اين كه كميابتره !
- بي مزه !
- يا امير كاظمي ! اون كه ديگه بي ام و نداره ، هان ؟
- در مورد ايشون قضيه فرق داره ، ايشون مستقيما از شكاف آسمون نزول كردند .
تيام بي صبر بود : بسه ديگه ! اونا كه كاري به كار شما ندارن !
- چطور ؟ همين وجود نحسشون عذابه !
تيام سر تكان داد و بلند شد .
– كجا ؟
- برم پيش تكين !
- ما ميريم تريا !

سرش را انداخته بود و پايين فكر مي كرد كه صدايش زدند .
برگشت ، اركيده بود و شادي ! سوال درسي پرسيدند ، تيام با حوصله جوابشان را داد . و آن دو بعد از تشكر ، سريع رفتند .
پارسا آنها را ديده بود : چه خبر ؟
- سوال داشتند ! اولين بار بود از من مي پرسيدند ، تا حالا سراغم نيومده بودند .
- از جلسه ي پيش استاتيك پرسيدند ، آره ؟
- از كجا فهميدي ؟
- آخه رستم پور اون روز نيومده بود ، درس اون روز هم جديد بود !
- چه حواست هست !
پارسا شانه هايش را بالا انداخت : آخه بعد از ظهرش اومد سر كلاس ، گرفته و ناراحت بود!
- اگه دو قلوها حرفاتو مي شنيدن تزشون اين بود كه ميخوان به زور به پسر عموش شوهرش بدن !
- ذهنشون مبتذله !
امير حسين پيش تكين بود ، با رفتن تيام و پارسا ، حوصله ي تكين سر رفت و آن ها را بيرون انداخت : برين رد كارتون كه كار دارم ، سريع !
قدم زنان گورشان را گم كردند !
- چه خبرا امير حسين ؟
- داريم يه دوره كلاس آموزش موسيقي راه ميندازيم ، هستين ؟
- چطورياس ؟
- مربياش از بچه هاي دانشگاه هستن ، به جز برادر اون همكلاسيتون!
- برادر همكلاسي ما ؟
- آره ، رستم پور ! موقع جشن روزبه ازش پرسيده بود كجا آموزش ديدن اونم گفته بوده برادرش! منم باهاش صحبت كردم بياد تدريس كنه ، اونم دانشجوئه ! تيام براي رفع بيكاريش در كلاس ويلن اسم نوشت ، عليرغم كوتاهي ترم و كم علاقگي تيام كه يك روز در ميان در كلاس ها حاضر ميشد ، دوستي عميقي بين او و ايمان ( كه بسيار خونگرم و مهربان بود ) شكل گرفت . ايمان 5 سال از او بزرگتر بود و تيام را دوست داشت و تيام هم عليرغم كم حرفيش بقيه را به سمت خود جذب مي كرد . ايمان بيشتر شبيه يك برادر براي او بود ، يك برادر بزرگتر ولي بدون نصيحت ها و نگراني ها و سفارش هاي تكين و توحيد ...
تيام به خاطر رابطه ي صميمانه اش با ايمان به آيدا سلام مي كرد ، در حاليكه آيدا چندان از اين رابطه راضي نبود. هر چند ايمان هيچ حرفي از خانواده و خواهرش نم زد با اين حال تيام مي دانست ، هيچوقت موقعيكه ايمان و تيام در دانشگاه با هم حرف مي زدند آيدا نشاني از آشنايي با ايمان نمي داد و به طرفشان نمي رفت !

آن ترم هم گذشت و تابستان رسيد تيام براي پر كردن اوقات فراغت و همينطور پسرفت نكردن مهارتش در يك آموزشگاه زبان مشغول تدريس شد. پريا حامله شده بود و تيام كه اين اتفاق به نظرش يك معجزه مي آمد غلام حلقه به گوش او شده بود و وقت و بي وقت سفارش هاي او را انجام ميداد . خيال خانواده اش راحت شده بود كه او ديگر خيالات ندارد ولي تكين هنوز هم نگران بود ، با اين حال تيام سرش به كار خودش بود و وقت بيكاريش را با دوستان مختلفش از جمله ايمان مي گذراند ...

كم كم فهميد كه آيدا و ايمان پدر و مادرشان را از دست داده اند و به غير از يكديگر كسي را ندارند ، با وجود صميميت و رابطه ي برادريشان هيچوقت تا در خانه ي آنها هم نرفته بود به خاطر آيدا ! ايمان چيزي نمي گفت ولي تيام مي دانست كه آيدا از دوستي آنها خوشش نمي آيد و ياحتي از او بدش مي آيد .


دو سه بار به موبايل ايمان زنگ زده بود ولي فقط صداي بوق بود ، بعد از سه روز بي خبري ، تصميم گرفت به خانه ي آنها زنگ بزند ، آيدا گوشي را برداشت : بله ؟
- سلام خانم رستم پور ! اندرزگو هستم ، حال شما ؟
- تشكر ، امرتون؟
صداي آيدا سرد و غريبه بود.
- مي خواستم حال ايمان رو بپرسم ، موبايلشو جواب نميده!
آيدا مكث كرد و بعد گفت : ايمان حالش خوب نيس ، تو خونه خوابيده ! موبايلش خاموشه!
تيام با احتياط گفت : مي تونم بيام ببينمش ؟
90% انتظار جواب منفي داشت ولي آيدا گفت : خوشحالش مي كنين كي تشريف ميارين ؟
براي بعد از ظهر ساعت 6 قرار گذاشتند.

بنا بر سفارش مادر ، گل و شيريني خريد و به ديدن ايمان رفت ، همين كه زنگ در را زد ، در باز شد و آيدا حاضر و آماده از خانه بيرون زد : سلام بفرماييد تو !
تيام با تعجب به او نگاه كرد و آيدا به اجبار توضيح داد : يه كار ضروري دارم ، تصميم گرفتم تا شما اينجايين و ايمان تنها نيست انجامش بدم ، اشكالي نداره ؟
با توجه به شرايط موجود ، نه ، چه اشكالي داشت ؟ تيام مي توانست او را به خانه بر گرداند ؟

البته آيدا همه چيز را آماده كرده بود ، شربت و چاي ، ميوه و شيريني و همه را كنار تخت ايمان گذاشته بود. ايمان ... چه ايماني؟ رنگ پريده و بيمار. با چشماني گود رفته و كم نور !
ايمان مشكل كليوي داشت و بيماريش حاد شده بود ، در نوبت پيوند كليه بود و تيام به تنهايي اين دو فكر مي كرد.
- ازت انتظار نداشتم پسر ، تو مثل برادرمي ، چرا خبرم نكردي ؟
- خوب ، زحمتت ميشد !
تيام نفسش را بيرون داد ؛ حتما به آيدا مربوط ميشد.
- حالا كه گذشت ولي براي عملت بايد خبرم كني وگرنه ديگه اسمتو نميارم ! آدم شرمنده ات ميشه !

مادرش با شنيدن اوضاع و احوال آندو تصميم گرفت به ديدن ايمان برود ولي تيام مانع شد ، به خاطر آيدا ! شايد اگر او همكلاسي تيام نبود عيبي نداشت ولي در اين شرايط همان بهتر كه مادر نمي رفت . با اين حال مادر دو سه روزي يكبار براي ايمان سوپ و غذا را درست مي كرد و تيام مي برد. بار اول رنجش شديدي را در چشمان آيدا ديد ، با وجود همه ي بي تفاوتيش ناراحتي آيدا را متوجه شد ، سعي كرد دلش را بدست بياورد : مامانم فكر مي كنه وقتي يكي مريضه هي بايد بست به شكمش ، شما رو با من مقايسه مي كنه و فكر مي كنه همه ي اين كارا خيلي براتون سخته ! البته خيلي دلش مي خواست بياد عيادت ايمان !
آيدا چنان گفت : قدمشون روي چشم! كه از صد تا اوقات تلخي بدتر بود!

در آن 10 روزي كه ايمان در خانه افتاده بود ، هر بار كه تيام به آنجا ميرفت ، آيدا در اتاقش را مي بست و بيرون نمي آمد . تيام مشكلي نداشت ولي ايمان ناراحت ميشد .
- عيبي نداره ! بزار راحت باشه!
- آخه من نمي فهمم مشكلش چيه!
- يه كم خنده داره! آخه من همكلاسي ايشونم ولي بدون اينكه ايشون بخوان ميام خونه اتون و ميرم ، به هر حال براشون هم آشنام هم غريبه! من بهشون حق ميدم!
در حقيقت تيام اينطور راحت تر بود.

ايمان بهتر شد و تيام از شر رفتن به خانه ي آنها خلاص شد ، به خاطر اصرار بيش از حد مادر، آيدا و ايمان را براي شام دعوت كرد كه ايمان تنها آمد با هزار بهانه براي نيامدن آيدا ، و زود هم رفت !
ايمان جايش را در قلب مادر باز كرده بود و به شدت براي آن دو دل مي سوزاند!

اوخر شهريور نوبت عمل پيوند ايمان بود ، ايمان براي هزينه ي عمل ماشينش را هم فروخت و تيام هر چقدر اصرار كرد آيدا قبول نكرد ماشين او را براي مدتي بگيرد : من كه جايي نميخوام برم ، پيش ايمان هستم!
قسمش داد تا قبول كند هر موقع هر كاري داشت با او تماس بگيرد ، به دلش ماند يكبار شماره ي او را روي گوشيش را ببيند. ولي تيام بي خيال نشده بود تمام آن روزها در كنار آيدا در بيمارستان بود ، طلسم شكست و پدر ومادرش در بيمارستان به ديدن ايمان رفتند ، آيدا چند دقيقه بيشتر نتوانست تحمل كند و به بهانه اي از اتاق بيرون رفت ، يكساعت بعد كه برگشت – پدر ومادر تيام رفته بودند – حتي تيام هم متوجه چشم هاي سرخ و بدخلقي آيدا شد .

وقتي به خانه برگشت با مادرش درباره ي او حرف زد : باور كنين دختر بدي نيس ها ...
مادر با تفاهم سر تكان داد : اون مگه چند سالشه ؟ بار كمي نيست ! تحملش واسه هركسي سخته چه برسه به اينكه پدر ومادر هم بالاي سرش نيست ! راستشو بخواي براي اون بيشتر دلم ميسوزه تا ايمان ! طفلك ايمان ! بچه رنگش زرد شده بود.

با وجود سردي آيدا مادر باز هم به ديدن ايمان رفت ، دفعه ي آخر تيام با او نرفت و مادر وقتي برگشت تعريف كرد كه آيدا خيلي دختر عزيز و دلپذيري است !
- ترش نكرد ؟
- نه ، اصلا ! كلي باهام مهربون بود ، دلم براش كباب شد ، عين يه بچه آهو كه تو قفس مونده با اون چشماش!
تيام از آيدا دلخور شده بود ، مگر لولو بود كه با ديدنش نحس ميشد : مامان شما رفته بودين عيادت ايمان يا خواهرش ؟
فورا اشك در چشمان مادر جمع شد : ايمان ! نصف شده بچه ام!
تيام خواست او را از آن حال و هوا دربياورد : شما كه كاملشو نديدين ! از كجا مي دونين نصف شده ؟

ايمان مرخص شد و تيام پايش را در خانه ي آنها نگذاشت هر چند كه پدر و مادرش رفتند ، مرتب به موبايل ايمان زنگ ميزد و حالش را مي پرسيد و اگر كاري داشت انجام ميداد اما حوصله ي آيدا و رو ترش كردنهايش را نداشت ، چون فهميده بود اوقات تلخي هاي آيدا فقط براي اوست ، مگر چه هيزم تري به او فروخته بود ؟ ترم جديد شروع شد و باز محيط دانشگاه ...

يكماهي گذشته بود كه با موقعيتي عجيب رو به رو شد ، روزبه گودرزي از او خواست با آيدا درباره ي او حرف بزند ، در اين مدت آيدا و تيام فقط در حد سلام و عليك كردن وقت مي گذاشتند ، تيام ديگر به خانه ي آنها نرفته بود و اين به جاي اينكه رابطه ي آنها را بهبود ببخشد ، تيره ترش كرده بود . تيام نا خودآگاه نسبت به او جبهه گرفته بود و واكنش نشان ميداد ، البته كسي حق نداشت جلوي او بگويد بالاي چشم آيدا ابروست كه يقه اش را مي گرفت.
ولي قضيه ي روزبه فرق مي كرد . مودبانه پاپيش گذاشته بود و پيشنهاد ازدواج ميداد ، روزبه ترم 7 بود و تيام از خوبي و لياقت او مطمئن بود .
- به برادرش بگم ؟
- نه ، ميخوام نظر خودشو بدونم ! اول به خودش بگو !

تيام نمي خواست در دانشگاه با آيدا حرف بزند ، رابطه ي آنها با هم وضعيت خاصي داشت ، ممكن بود آيدا خوشش نيايد ! منظر فرصت مناسب بود تا اينكه برنامه ي اردوي تفريحي ريخته شد و تيام از طريق ايمان مطمئن بود كه آيدا خواهد رفت ! چون ايمان نگران سلامتي خواهرش – كه در اين مدت به شدت گرفتار ايمان بود – شده بود و او را وادار كرده بود به اردو برود . تيام هم كه حتما با پارسا و دوقلوها مي رفت كه خالي از لذت نبود.
براي نماز مي رفت كه آيدا را جلوي وضوخانه تنها ديد. بچه ها هم در فاصله اي دورتر مشغول نهار بدند و كسي حواسش به آنها نبود . جلو رفت و با ادب و متانت قضيه را براي او تعريف كرد. شعله هاي خشم را در چشمان تيره ي آيدا ميديد .
- اين آقا چه فكري پيش خودش كرده ؟
- مگه چكار كرده ؟ خوب ، پيشنهاد ازدواج داده ، خانم رستم پور من از هر نظر ايشونو تاييد مي كنم!
- كسي نظر شما رو نپرسيد ( چشمان خشمگينش را به او دوخت ) اصلا تو به چه حقي قبول كردي به من بگي ؟ نكنه فكر كردي چون با برادرم جون جوني هستي و چار بار اومدي خونه امون ، تو اين دانشگاه وكيل وصي من هستي ؟
- خانم رستم پور !
صداي آيدا بالا رفت : خانم رستم پور و زهرمار ! خوب گوش كن و برو به اون دوستت هم بگو ! من قصد ازدواج ندارم ، خيلي ازتون خوشم مياد ؟ اگه كس ديگه اي هم تو رو واسطه كرد بگو بياد پيش خودم تا جوابشو بدم !
آيدا رويش را برگرداند ، تيام متوجه لرزش او بود ، سر تا پا مي لرزيد ، چرا ؟ او كه تا توانسته بود بارش كرده بود! با تمسخر گفت : چيز ديگه اي مونده كه نگفته باشين ؟
- آره ، يك كلمه به ايمان نگو ! اگه بشنوم ايمان چيزي از اين پيشنهاد شنيده ، مي كشمت!
تيام مورد تهاجم قرار گرفته بود ولي مي ديد كه آيدا اوضاعي به مراتب بدتر از او دارد . رابطه ي آنها به فاجعه اي تبديل شده بود ، ديگر به هم سلام كه نمي كردند با نفرت از كنار هم مي گذشتند .

11 آبان ماه بود و تولد اركيده ! به اين مناسبت شيريني گرفته بود ولي مي گفت تا آيدا نيامده جعبه را باز نمي كند و آيدا دير كرده بود. دو سه بار شماره اش را گرفت تا اينكه جواب داد . بعد از دو سه كلمه حرف زدن قيافه ي اركيده به شدت تغيير كرد ، رنگش پريده بود . تيام كه تصادفا شاهد بود با الهامي ناگهاني شماره ي ايمان را گرفت كه جواب نداد ، براي اولين بار شماره ي آيدا را گرفت ؛ او هم جواب نداد.
به طرف اركيده رفت : خانم هاشمي ، ميشه بپرسم چه اتفاقي ...
اركيده با چشم هاي خيس جواب داد : كليه ي ايمان پس زده !
- كدوم بيمارستانن؟

شادي و اركيده هم با او به بيمارستان رفتند. آيدا با ديدن دوستانش زد زير گريه و اين يعني فاجعه ! در تمام مدت عمل تيام اشك آيدا را نديده بود ، فقط ناراحتي بود و چشم هاي قرمز ! او احساساتش را در جمع بروز نمي داد و حالا ...

تيام به مادرش تلفن كرد تا بيايد . عليرغم مشكلات آيدا با تيام ، با مادر او رابطه ي بسيار خوبي داشت و مادر آنقدر او را دوست داشت كه آيدا جاي دختر نداشته اش را بگيرد ، مادر بلافاصله خودش را رساند .
عصر كه شد ، شادي و اركيده مجبور بودند بروند ، به خصوص كه شادي خوابگاهي بود و پدر ومادر اركيده هم در سفر بودند و او بايد براي مواظبت از برادر كوچكترش مي رفت . تيام آنها را به دانشگاه رساند تا اركيده ماشينش را بردارد و برگشت !
ايمان در مراقبت هاي ويژه بود و آنها پشت در نگران و منتظر ! آيدا آنقدر گريه كرد كه از حال رفت ولي از آنجا تكان نخورد.

دوستان ايمان مي آمدند و مي رفتند انگار كه با ديدن تيام و مادرش حدس هايي ميزدند اما تيام رفتار آيدا در مقابل آنها را با برخورد او با خودش مقايسه مي كرد و نمي دانست برنجد يا بخندد ...
در هر حال مشكلاتي بزرگتر از اخم و تخم آيدا داشتند . وضعيت ايمان اصلا رضايت بخش نبود و داشت بدتر ميشد. اجازه ي ملاقات دادند – شايد چون ديگر فرقي نداشت- ، آيدا بعد از دو روز خوابش برده بود وتيام براي ملاقات رفت!
حتي تيام هم مي فهميد ديگر اميدي نيست ؛ اين يك روح بود كه به او نگاه مي كرد ، جسم ايمان ديگر قدرتي نداشت ، حتي قدرت لبخند زدن!
- آيدا ... مواظبش باش !
تيام نمي دانست بايد چكار كند يا ... مي دانست بايد چكار كند ؟
دست او را گرفت ، نحيف و سرد بود : مطمئن باش ! قول ميدم !
- اون ... كوچيكه .. تنهاس !
اشك در
فقط به خاط تو
فقط به خاط تو
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۵:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

با احمد نجفي، بازيگر سينما و تلويزيون


با احمد نجفي، بازيگر سينما و تلويزيون

آقاي نجفي، مي‌شود گفت شما مرد ماجراجوي سينماي ايران هستيد؟ به اين معنا كه هم در زمينه زندگي شخصي خودتان هم در زمينه هنري خودتان ابايي از ريسك و تغيير مسير نداريد؟ مثلا در كارنامه شما هم مديريت شبكه دو هست، هم بازي در فيلم «دندان مار» كيميايي، هم بازي در فيلم بهرام بيضايي، هم همكاري با توفان شن آقاي شمقدري و دولت احمدي‌نژاد، ازدواج با يك خانم اكرايني و... با همه اين اوصاف مي‌توان شما را يك مرد ماجراجو دانست؟
اگر اين اوصاف ختم مي‌شود به مفهوم ماجراجويي آره هستم! ولي اتفاقا من قبل از سينما هم همين بودم زندگي‌ام در كنجكاوي و رسيدن به آن شكل گرفت.

شروع خوبي شد، از همين‌جا شروع مي‌كنيم، زندگي كنجكاوانه سيداحمد نجفي! مثلا چه نوع كنجكاوي‌هايي داشتيد كه زندگي شما را مدام تغيير مي‌داد؟

مثلا در پانزده سالگي من يكدفعه تصميم گرفتم بروم آمريكا، 47 سال قبل، در شرايط خاص آن روز، بدون اتكا به خانواده، هوس كردم بروم آمريكا، وقتي به پدرم گفتم، پدرم با تمسخر و خنده گفت: چشم ا‌نشاءالله مي‌فرستمت آمريكا!

شغل پدرتان چي بود؟

شغلش صادرات بود، وضع مالي‌اش هم عالي بود، پدرم يكي از تاجرهاي بزرگ خوزستان بود، پدرم اين‌طور نبود كه ناز بكشد و پول تو جيبي در جيب ما بگذارد، در خانواده ما زماني شما به پول جيبي‌ات مي‌رسيدي كه درس بخواني، نمي‌خواندي ريالي هم نصيبت نمي‌شد، پدرم در خيابان‌هاي خرمشهر، بچه‌هاي شيخ خزعل را نشانم مي‌داد و مي‌گفت من از پدر اينها پولدارتر نيستم، ببين دارند گدايي مي‌كنند چون درس نخوانده‌اند، به من مي‌گفت ببين! نصف بازارهاي خرمشهر مال همين‌هاست، ولي چون مغز ندارند عقل ندارند به اين وضع افتاده‌اند، پدرم خيلي اصرار داشت كه بايد درس بخواني.

خوب سفر آمريكا در پانزده سالگي به كجا رسيد؟ رفتيد؟

بله! رفتم! من شنيده بودم كه سازمان پيشاهنگي وقت مي‌خواهد يك عده را جمع كند و يك اردوي پيشاهنگي هم در آمريكا برگزار مي‌شود، رفتم نام‌‌نويسي كردم و مدير سازمان پيشاهنگي خرمشهر را قانع كردم كه من پيشاهنگم در حالي كه نبودم! فقط و فقط براي اين ‌كه بروم آمريكا اين كار را كردم، به مدير پيشاهنگي خرمشهر گفتم ببين براي تو خوب است مي‌گويند از خرمشهر دو يا سه نفر را ببرند آمريكا، همين‌طوري هم شد،، آن سال هفت نفر از ايران به آن اردوي پيشاهنگي در آمريكا رفتند، سه نفر از خرمشهر بودند، آن دو نفر ديگر هم دوستان خودم بودند كه با من آمدند، اين مربوط است به سال 1964 ميلادي، يعني سال 1343 شمسي.

عكس‌العمل پدر چه بود؟

به پدرم گفتم هفته ديگر دارم مي‌روم آمريكا، مي‌گفت خوش‌آمدي! هنوز باور نمي‌كرد، اين نشانه همان كنجكاوي‌ام بود مي‌خواستم بدانم آنجا چه خبر است؟ آمريكايي‌ها زياد خرمشهر مي‌آمدند، در خرمشهر، كنسولگري آمريكا بود، به آن اردوي پيشاهنگي رفتيم و جالب است مني كه تا به آن روز پيشاهنگ هم نبودم، به عنوان بهترين پيشاهنگ جوان جهان انتخاب شدم.در آن سالي كه ما به آمريكا رفتيم، 59 هزار پيشاهنگ از سراسر جهان اردو زدند، زماني بود كه جانسون رئيس‌جمهور آمريكا بود، از بين 140 كشور دنيا اول شديم، ما حتي الفباي پيشاهنگي را بلد نبوديم وقتي كنجكاوي تبديل به حركت شد اين اتفاق برايم افتاد و مسير زندگي‌ام را عوض كرد.

چرا به سمت زندگي معمول و متوسط، مثلا زندگي كارمندي نرفتيد؟

درس مهمي كه تا امروز از زندگي ياد گرفتم اين بود كه نبايد هرگز كارمند شوم، نمي‌خواهم به كارمندها توهين كنم، زندگي كارمندي يعني زندگي روتين، در صورتي كه مهم‌ترين سرمايه هر آدمي زمان است كه در سيستم كارمندي به فنا مي‌رود.

من تا قبل از ديپلم گرفتن، در تابستان‌ها كه همه به‌خاطر گرماي خرمشهر از شهر فراري بودند، از تهران مي‌آمدم خرمشهر براي صادرات خرما، جالب است بدانيد من از شانزده سالگي صادرات خرما انجام مي‌دادم، از ساعت پنج صبح تا عصر كار مي‌كردم، يك نكته جالب بگويم كه شايد به درد جوان‌ها بخورد، من مي‌ديدم كارگرها براي كار كردن روحيه ندارند، رفتم بلندگو گذاشتم دستگاه گذاشتم موسيقي عبدالحليم حافظ را گذاشتم براي كارگرها كه عرب‌زبان بودند، يا يك اسكانس صد توماني مي‌زدم به ديوار مي‌گفتم اين براي بهترين كارگر امروز است، راندمان كار ناگهان بالا مي‌رفت، اينها را هم غريزي و هم تجربي ياد گرفتم.

اين خاطره را هم بگويم، در همان سال‌ها روزي رفتيم هتل هما، كه هنوز كامل ساخته نشده بود، با روابطي آنجا آشنا داشتم به عنوان حسابدار هتل استخدامم كردند، چون زبانم هم خيلي خوب بود، آن وقت وضع مالي‌ام بسيار خراب بود ولي غرورم اجازه نمي‌داد از پدرم كمك بگيرم، حقوقم آن موقع 1800 تومان بود، يعني حقوق يك كارمند عالي‌رتبه؛ به محض آن‌كه استخدام شدم، پياده آمدم خانه پدرم كه پز استخدام شدنم را بدهم! تا گفتم در هتل هيلتون استخدام شدم، يكدفعه پدرم گفت اي داد بيداد من فكر كردم يك بچه تربيت كردم كه هتل هيلتون مي‌سازد نه كه مي‌رود آنجا كار كند! همان لحظه برگشتم و استعفا دادم! اين‌قدر اين حرف پدر برايم سنگين آمد كه هيچ‌وقت يادم نمي‌رود، اين تلنگر باعث شد كه من ديگر زندگي كارمندي را كنار بگذارم.

كنجكاوي و ماجراجويي بعدي كه احمد نجفي را در زندگي جلو انداخت چه بود؟

وقتي از اردوي پيشاهنگي برگشتم، ديپلم را گرفتم و سربازي را هم رفتم و بعد تصميم گرفتم بروم آمريكا ليسانس بگيرم، نمي‌خواستم از پدرم كمك بگيرم، من آن سال‌ها، در يك خشكشويي در بندرعباس شريك بودم، سهمم را به 15 هزار تومان فروختم و راهي آمريكا شدم.

در چه سالي؟

سال 1352.

پس چه زماني پايتان به سينما باز شد؟

من سال 53 دستيار آقاي كيميايي شدم در فيلم غزال، آن هم خودش ماجرا دارد، خيلي خلاصه بگويم كه من هميشه در حال كار كردن هستم؛ اصلا وقتي بيكار شوم آدم خوبي نيستم!نه خودم پدرم توليدكننده بود هميشه هم مي‌گفت اين مملكت به توليد احتياج دارد، ذهنيتم با توليد عجين شده است.

رشته شما در دانشگاه چه بود؟

طراحي صحنه.

برگرديم به آن مقطعي كه شما از هتل استعفا داديد رفتيد دوباره سر كار تا سال 56 كه وارد فيلم غزل شديد چي شد كه شما وارد اين كار شديد و از چه سالي شما وارد سينما شديد؟

خيلي اتفاقي، البته اتفاقي كه به هر حال ممكن بود بيفتد من در استوديو ميثاقيه دوستي داشتم كه مدير پخش بود، آقاي مجيد مجيدي رزاق؛ خيلي هم آدم معروفي است، در 70 يا 80 تا فيلم مدير پخش فيلم بود بهترين تهيه‌كننده‌ها سه فيلم بيشتر در دست تهيه ندارند او 70 فيلم در دست داشت، پخش ميثاق بزرگ‌ترين پخش ايران بود، وقتي به آن دفتر مي‌رفتم، مي‌ديدم كه يك عده آدم مي‌روند و مي‌آيند، به بعضي‌ها كه خوشم مي‌آمد كمك مي‌كردم ولي در همين حد آن موقع كيميايي به همين دفتر پخش مي‌آمد، با منفردزاده، پاتوق بود به اصطلاح، يك روز كه رفتم يك فيلمي ديدم هنوز هم يادم است همه جا هم گفتم به نام صلاه ظهر. من هم به هواي آن فيلم گفتم لابد يك اقتباس خوب كردند بروم ببينم وسط فيلم حالم بد شد. فردين بود ايرج قادري بود خيلي هم تلاش كرده بودند. ضوابط و روابط فيلم‌فارسي را كشانده بودند به مذهب، من حالم از ديدن اين فيلم بد شد، آمدم در دفتر ميثاقيه نشستم، همين كه رسيدم شروع كردم بد و بيراه گفتن به فيلم، آقايي كه آن طرف اتاق بود و من نمي‌ديديمش گفت آقا شما اين همه توهين مي‌كني به سينماي ايران فيلم گاو را ديدي؟ گفت شما فيلم گاو را فيلمفارسي مي‌داني؟ از همان دور جوابش را دادم كه با يك گل بهار نمي‌شود! باز پرسيد قيصر چي؟ جواب دادم قيصر هم در در روابط و زمينه فيلم‌فارسي متولد شده، جا خورد بعد گفت بيا بريم با هم ناهار بخوريم، اين آقا مسعود كيميايي بود و اين آغاز دوستي من با او و ورودم به سينما بود.كيميايي گفت دستيار مي‌خواهم، گفتم دستياري اصلا چي است؟ پيش خودم گفتم احمد! برو اين كار را هم ياد بگير و همين هم شد.

اولين كار احمد نجفي در سينماي ايران؟

سر فيلم غزل، يك كلبه مي‌خواستند، آن را كاملا خودم ساختم و حتي بدون اين‌ كه به من بگويند، يك اصطبل هم برايشان ساختم!

چرا با بازيگري شروع نكرديد؟ ظاهرا روابط‌تان آنقدر عميق بود كه اگر مي‌خواستيد بازيگري هم كنيد، مشكلي نبود.

واقعا اصلا شوق بازيگري را نداشتم من خيلي از دوستان را مي‌بينم مي‌گويند ما از بچگي بازيگر بوديم، اذيت مي‌شوم همه به نوعي بازيگريم از بچگي رفتارهايمان به نوعي بازي است بعد فكر مي‌كنيم ما از پنج سالگي بازيگر بوديم براي من بازيگري يك چيز اكتسابي بود يك چيزي كه بايد ياد مي‌گرفتم.

حالا مي‌رسيم به مقطع انقلاب شما بعد از پيروزي انقلاب، تا سال 59 معاون معاون شبكه دو شديد، چطور اين اتفاق افتاد؟

بعد از پيروزي انقلاب، مسعود كيميايي رئيس شبكه دو شده بود، همان موقع هم يك عده با پز روشنفكري با تلويزيون همكاري نمي‌كردند كه ما با انقلاب مخالف هستيم از همين حرف‌هايي كه هنوز هم مي‌گويند. من به دليل نزديكي و دوستي كه با كيميايي داشتم تلويزيون رفتم، از كيميايي پرسيدم مسعود! ما براي چي مي‌رويم تلويزيون؟ گفت اين انقلاب نياز به تصوير دارد، حرف قشنگي بود، اين بود كه راهي تلويزيون بعد از انقلاب شدم.

چه كار كرديد در تلويزيون؟

آن موقع در شبكه دو مدتي قائم مقام رئيس شبكه بودم و رئيس سيمافيلم، گروهي را جمع كردم براي آموزش ديدن و كادرسازي تلويزيون بعد از انقلاب، البته همه كارهايمان به نتيجه نرسيد، ايده من اين بود كه بايد بچه‌هاي شانزده ساله را به تلويزيون بياورم و اين كار را هم كردم.

بين آن بچه‌ها چه كسي امروز معروف است؟

مثلا آقاي كيانوش عياري از همان بچه‌ها بود، به اين بچه‌ها گفتم: بياييد جلو! سينما و تلويزيون ديگر براي شماست! حتي براي شروع قرار شد با مهرجويي كار كنيم، يك سناريو داشت خيلي خوب بود. فيلم بود كه مي‌خواست بسازد. آن موقع سينمايي كار مي‌كرد، همين آقاي امير نادري قراردادش را من بستم و كارش را شروع كرد، اما بايد صداي صحنه وارد ايران شود من آرزو دارم كه برويم براي رسيدن به صداي صحنه، من اولين كسي بودم كه گفتم حتي اگر شده جوانان را بفرستيم خارج اين دوره‌ها را ببينند ديگر نمي‌شود با دوبله كار كرد يكي از چيزهايي است كه من دارم هنوز هم در مصاحبه‌ها مي‌گويم، سال 58 بود اولين حرفي كه زدم تغييرات اين بود من اصلا آدم فني نبودم كه راجع بحث تخصصي صدا چيزي بگويم، ولي مي‌دانستم اين نقص وجود دارد اين را بايد درست كرد مي‌دانستم جوان بايد به سينما بيايد كسي جرات نمي‌كرد بگويد حداقل من جرات داشتم بگويم بگذاريد بيايند هنوز هم همين را مي‌گويم.

چرا از تلويزيون رفتيد؟

اواسط سال 1358 به عنوان نماينده صداوسيما در قاره آمريكا منصوب شدم، منتها خورديم به بحث گروگانگيري و سفارت آمريكا. هفت يا هشت روز بعدش اين اتفاق افتاد و تمام بودجه‌هايمان را بلوكه كردند و بستند. كارتر اولين كاري كه بعد از گروگانگيري كرد، اين بود كه پول‌هاي دولت ايران را بلوكه كرد و كار ما هم در نطفه خفه شد. ما آنجا چهار يا پنج دفتر داشتيم. تلويزيون يك اسب آبي است همه‌اش بايد به آن خوراك بدهي. ما رفتيم سراغ فيلم‌هاي انقلابي. آن موقع نيكاراگوئه تازه انقلاب شده بود. با آن نگاه سياسي و به قول خودمان ضدامپرياليستي بودم. بعد از اين‌كه تصادف كردم، دفاترم را ناچار بستم، شش ماه در صندلي چرخدار بودم.

تا سال 67 چي كار مي‌كرديد در اين عرصه؟

آمريكا ماندم، رفتم آنجا مشغول كار شدم. براي فوق‌ليسانس از دانشگاه وودبري پذيرش گرفتم. مي‌خواستم جاي ديگر رشته اقتصاد بخوانم. هنوزم دستم تو گچ بود كه جنگ شد، آمدم ايران، به خاطر جنگ رفتم خرمشهر.

چه كار كرديد؟

يك‌سري دعوا كرديم با عراقي‌ها بالاخره!

يعني واقعا جنگيديد؟

پس چيكار كردم؟ شهرم بود كلاش هم داشتم جنگيدم، ژ3 داشتم البته بيشتر با دوستان و آشنايان و بچه‌هاي خرمشهر در گروه امداد بوديم رفتيم آنجا. بيشتر آنهايي كه شهيد شده بودند پيدا مي‌كرديم يا خاك مي‌كرديم يا مي‌برديم. من زياد هم دنبال تيراندازي نبودم، در ذاتم نيست. زبان من بيشتر كاركرد داشت، زبان من از ژ3 برنده‌تر است!

سقوط خرمشهر كجا بوديد؟

ما براي انتقال مجروحان به دورود آمده بوديم كه شنيديم خرمشهر سقوط كرد. اما آنجا يك اتفاق جالب افتاد، نزديك بود ما را در دورورد بگيرند، چون آن روزها شايع شده بود يك هواپيماي آمريكايي را زده‌اند و مردم فكر مي‌كردند من هم آمريكايي هستم!

ولي واقعا سوال است! شما چرا آنقدر شبيه آمريكايي‌ها هستيد؟

من شبيه آمريكايي‌ها نيستم! غلط كردند، آنها شبيه من هستند. ما خوبيم آنها سعي كردند مثل ما شوند! قبل اين‌كه آمريكا متولد شود آن موقع كه جد من چشم سبز داشته، اروپا فتح نشده بود كه ما خودمان آن نژاد را درست كرديم آنها خبر ندارند(خنده) ما چون از مادر بختياري بوديم، اين ظاهر ما به خاطر آن است، مي‌دانيد آنجا چشم روشن و بور دارند. خود ما اين را به وجود آورديم كه آمريكايي‌ها چشم سبز هستند، در صورتي كه واقعا اين طور نيست، تمام هنرپيشه‌هاي خانم 90 درصد لنز سبز گذاشتند.

در سينماي ايران هم شما اغلب نقش آمريكايي‌ها يا غربي‌ها را بازي كرديد؟ به نوعي سرقفلي شماست در سينما! ادامه بدهيد، بعد چه كرديد؟

آمديم و دوباره براي ادامه تحصيل فوق‌ليسانس رفتم. باز به دليل سقوط خرمشهر و از دست دادن منابع پولي مجبور شدم كار كنم تا نصفه‌هاي فوق ليسانس گرفتم و ول كردم شروع كردم به كار كردن. كار و در خارج در آمريكا خيلي سخت است. من در پاركينگ كار كردم، راننده تاكسي بودم. كمي بعد، خودم شركت زدم بچه‌هاي ايراني هم همه آمدند و يك شوراي تعاوني درست كردم. بعد از آنجا بلافاصله لموزين زدم كار تشريفاتي ما خورديم زمين به خاطر المپيك 1984 خب 80 آمريكايي‌ها نرفتند روسيه 84 هم تحريم بود همه چي خوابيد پدرمان درآمد هر چي ماشين خريده بوديم رو دستمان ماند آن موقع ماشين‌هايي كه خريده بوديم 50 يا 60 هزار دلار بود بدهكار بوديم، يك دوستي يك حرف بزرگي به من زد گفت تو در يك بيزينسي داري كار مي‌كني كه از پشتش دود مي‌آيد اين كار نيست، فردايش ماشين را فروختم آمدم ايران 1366 يا 1365 آمدم با كيميايي در در كارگاه آزاد به عنوان قائم‌مقامش آن موقع فيلم «شيرك» مهرجويي مي‌خواست شروع شود و فيلم آقاي صدرعاملي كه اسم مريم و مسعود داشت آن موقع تازه توليد كارگاه بود سرمايه‌گذاري كار من به عنوان اين‌كه نظارت مي‌كردم تا اين‌كه سر فيلم «سرب» به دليل نگراني‌هايي كه داشتم و نوع فيلم و نگاهش مي‌دانستم از كجا سرچشمه گرفته، مخالفت كردم با مسعود و قهر كرديم و آمدم بيرون.

سر چي؟

من اساسا كار سفارشي دوست ندارم، فيلمنامه «سرب» مال آقاي بهشتي و بنياد فارابي بود. خوشم نيامد، حالا ممكن بود فيلم خوبي هم شود كه خوب هم شد، مسعود زرنگ بود مي‌دانست كجا حرف سياسي بزند كجا جوانمردي و قهرماني و بزند ولي من آن موقع نگاهم اين نبود كه مسعود اين را بسازد يك دليل عمده‌اش اين بود كه مي‌گفتم خيلي سياسي است من زياد موافق ورود بچه‌هاي سينما به عرصه سياست نبودم هنوزم نيستم.

بعد از جدايي از مسعود كيميايي چه كرديد؟

از آنجا آمدم يك دفتر فيلم زدم كار پخش و توليد «دندان مار» كه البته باز هم به مسعود كيميايي گره خورد، را كه يك قصه‌اي بود كه با كيميايي قبلا يك صحبتي كرده بوديم يه سري نظرياتي كه من داشتم چون بچه خرمشهر بودم خيلي مورد قبول مسعود بود نوع خاطرات و نوع نگاه خوزستاني‌ها به قضيه جنگ آن موقع رد شد و ايشان چون دنبالش نرفت من خيلي دلخور شدم دوباره كنار كشيدم و قهر كردم و رفتم و وقتي خواستند دوباره آن را تهيه كنند، من اين دفعه با اما و اگر قبول كردم و آمدم اصلا قرار بازي نداشتم چون اينها كسي را پيدا نكرده بودند كه حس و حال خرمشهري داشته باشد خب من هم تازه بودم به قول كارگردان كه مي‌گويد با نابازيگر بازي كنيم اينجا به نظرش اومد اين كار را بكند من هيچ تعصبي راجع به بازي نداشتم تعصبم براي اين بود كه اين فيلم راجع به خرمشهر خوب در بيايد بيشتر غصه آنجا را مي‌خوردم وقتي كه بازي نكردي نمي‌داني غصه چي را بخوري اينهايي كه حرص مي‌زنند براي شهرت است. من دغدغه شهرت نداشتم اتفاقا در تهيه و توليد فكر مي‌كردم به شهرت برسم چون يك هدف داشتم از آنجا استفاده كنم چون بازيگري را در حد ايجاز نمي‌دانستم كه بتواند اين چيزهايي كه در آينده اتفاق بيفتد بشود ولي وقتي رفتم توش گفتم از اين فرصت استفاده كنم حيران تمام شد آمدم دندان مار را كار كردم و تموم شد رفتيم گروهبان را كار كرديم و برخورد را بازي كردم. بعد با رسول خدابيامرز «پناهنده» را كار كردم «پناهنده» را دوست دارم اين بچه‌هايي كه حرف سياسي مي‌زنند به نظر من يك بار ديگر پناهنده را ببينند.

ولي خيلي‌ها اوج بازي شما در سينماي ايران را بازي فوق‌العاده شما در «سگ‌كشي» بيضايي مي‌دانند.

«سگ‌كشي» را خيلي دوست دارم، شمسايي اين‌كه دخترخاله مادر من است از بچگي مي‌شناسمش اين ارتباط سر بازي پيدا شد. اين بده و بستان ايجاد شد و خروجي‌اش آن شد كه ديديد، وقتي با بازيگر روبه‌رويت راحت باشي، در مي‌آيد. ديگر اين چيز عجيب و غريبي نيست. وقتي ارتباط چشمي و دلي با بازيگر داشته باشي، در مي‌آيد. بعضي وقت‌ها بازيگر روبه‌رويت را نمي‌شناسي اغلب هم همين است. تكنيك است نه اين‌كه حس و حال داشته باشي و خروجي‌اش ماندگار نمي‌شود.

حالا برگرديم باز به آن ماجراجويي ذاتي شما، در زندگي شخصي خود ماجراجويي هم داشتيد؟

به بچه‌ها مي‌گويم بزنيد بيرون از جلدتان، دنياي قشنگي است اما دنياي پرماجرايي است. بياييد بيرون نايستيد يكي بياد انتخابتان كند. انتخاب كنيد، از كار نترسيد از كوچك بودن كار هم نترسيد.

ازدواجتان براي كي بود ازدواج جديدتان؟

سر قسمت فيلم «كارآگاه علوي» كه در اكراين مي‌گرفتيم عاشق شدم، اين عاشق شدن از جنس هل شدن هم نبود، خانمم مترجم بود و اتفاقا از سختگيري من سر كار بشدت هم عصباني شده بود و حتي گريه‌اش گرفته بود، من سر كار، آدم بدعنقي هستم! تعارف با هيچ كس ندارم و داد و بيداد مي‌كنم، به هر حال ما نهايتا ازدواج كرديم.

ازدواج بازيگران با هم چه خوبي‌ها و بدي‌هايي دارد؟

البته معمولا سر فيلم‌ها اين حوداث پيش مي‌آيد ولي من زياد موافق اين چيزها نيستم با روابط تو سينما، مخالف هم نيستم البته، به من هم مربوط نيست؟ بعد هم مي‌گويم شما صبح تا شب همديگر را مي‌بينيد مي‌خواهيد چي كار، اگر خودت هم نبيني تلويزيون به رخت مي‌كشد. در تو سينما چند دفعه مي‌خواهي ببيني خسته مي‌شوي نبيني بهتره.

آقاي نجفي شما مستند ساختيد درباره عدم تعهد. چي شد؟ الان در چه مرحله‌اي است؟

متاسفانه بخش مهمي از اين گفت‌وگو با رئيس‌جمهور است اين را ندارم، رئيس‌جمهور هم گرفتاري‌هاي خاص خود را دارد و هنوز وقت نكرده اين بخش را فيلمبرداري كنيم.

اين مستند مال صداوسيما است؟

نه، سفارش نهاد رياست جمهوري است، خودشان مي‌دانند كه مي‌خواهند چكارش كنند و كجا پخشش كنند.

آقاي نجفي اگر شما خبرنگار بوديد از آقاي احمدي‌نژاد چه سوالي مي‌كرديد، غير از مستندتان؟

آيا بر كليه مصوبات شوراي عالي سينما انجام شده است يا خير؟

آقاي نجفي خيلي‌ها شما را نور چشمي دولت مي‌دانند.به نظر خودتان نور چشمي هستيد؟

من نيازمند نورچشمي بودن نيستم. من نيازمند پول كسي نيستم. از پول هم بدم نمي‌آيد ولي بايد در بياورم. خودم بايد در بياورم. مگه بيل به كمرم خورده كه نورچشمي يك نفر و يك دولت باشم؟ دولت‌ها مي‌آيند و مي‌روند اتفاقا در شوراي عالي سينما عده‌اي هستند كه نور چشمي‌تر هستند خيلي هم خوب است چه مانعي دارد كه رئيس‌جمهور اين مملكت يك هنرمند خوب را نور چشمي بكند؟ اما خوب باشد انتخابش درست باشد چه مانعي دارد، من بصراحت حرف‌هايم را مي‌زنم خود ايشان هم مي‌داند. افتخار مي‌كنم كه جلوي رئيس‌جمهور بصراحت حرف مي‌زنم. من همينجوري بودم. اصلا ربطي به آقاي احمدي‌نژاد و غيره ندارد. من جور ديگري بلد نيستم. بارها گفتند چرا اينجوري مي‌گويي گفتم من آمدم اينجا به تمام چيزهايي كه معتقد بودم بپردازم.

شما در انتخابات رياست جمهوري سال 84 يك برنامه «صندلي داغ» داشتيد با آقاي قاليباف، يادتان هست؟ خيلي هم سروصدا كرد.

من جنس قاليباف را به دليل برادر شهيدش و حضور خودش در بيست و يك سالگي در جبهه‌ها دوست داشتم. البته من ايشان را دعوت نكردم، تهيه‌كننده دعوتش كرد، ولي اين برنامه يك حاشيه داشت، يك عده متاسفانه مشاور هستند هميشه فكر مي‌كنند به خيال خودشان دارند كار خوب مي‌كنند، قبل از شروع برنامه، وقتي داشتيم غذا مي‌خورديم اين مشاوران اطراف آقاي قاليباف از من خواستند كه سوالات برنامه را به آنها بدهم كه من بشدت مخالفت كردم. خروجي برنامه هم خوب شد، چون طبيعي بود اين نقشه نبود، امكان ندارد شما براحتي يك سردار جنگي را به گريه در بياوري.

خلأ مهم سينماي ايران از نگاه احمد نجفي؟

روراست بگويم من غرور ملي در فيلم‌ها نمي‌بينم، وقتي مي‌گويم بحث ملي يادتان نرود تمام سنت‌ها و روش‌ها و اسلام هم در آن است هويت ملي را عرض مي‌كنم شما بالاخره يك ايراني هستيد يا كه نيستيد اصلا من اين را نمي‌بينم در سينما يا تلويزيون در سينماي آمريكا هميشه براي خاطر هيچ و پوچ اين غرور ملي را به مخاطب نشان مي‌دهند.

يعني سينما علاوه بر همه كاركردهايش يك كاركرد غرور ملي هم بايد باشد؟

كار سينماگر اين است همه چيز ما شده گيشه همه هدف دار اين را بگذاري اينجا مي‌فروشد چي مي‌فروشد سناريو بايد درست شود اين جمله را مي‌فروشد مي‌فهمند به چه كسي زدي (توصيه‌هايي كه مثلا دوستانه است) حتي فيلم‌هايي كه ضد آمريكايي است در هاليوود ساخته مي‌شود تمام آنها زيربناي غرور ملي و آموزش ملي دارد و آموزش ترسناك براي كشورهاي ديگر قدرت سي آي اي را آنقدر نشان مي‌دهد ولي آنها مي‌كوبند همه جا هستيم اين است يك فيلم كه طرف بگويد با افتخار براي اطلاعات هستم پيدا كن نيست 60 هزار تا فيلم نشان مي‌دهند سي آي اي هستم جناياتي كه آنها كردند با افتخار مي‌گويند با افتخار آدم مي‌كشد افتخارش براي مملكت است آدم مي‌كشد رسما مي‌رود در مردم فيلم مي‌گويد ديگر ولي ام آي ايكس را نشان نمي‌دهد كجاست؟

بيشترين هزينه‌اي كه يا تلخ‌ترين هزينه‌اي شما تاكنون كه داديد چه چيزي بوده است؟

غير از بحث خانواده و از دست دادن عزيزاني كه داشتم متاسفانه ممنوع الكاري من بود در تلويزيون و بعد سينما حدود 15 يا 16 سال پيش و در عين ناآگاهي از اين‌كه چرا و هنوزم واقعا نمي‌دانم يعني يك موقع است آدم درون خود را مي‌كاود خدايش در تلويزيون كه من فهميدم نمي‌خواهم اسم ببرم پاي تلفن گفت مي‌خواستيم روي يك عده را كم كنيم ايشان هم روش اين را بصراحت به من گفت.ما متاسفانه الي ماشاالله مديران نااهل را داريم، بگذاريد اين را بگويم، اينها آبروي مرا بردند، مرا متهم كردند كه با يك يك شبكه ماهواره‌اي فارسي زبان به نام پي.دي.اف مصاحبه كرده‌ام، حالا داستان چه بود؟ آن شبكه يك سي.دي درباره سينماي ايران كه داخل پخش شده را خريده بود از شبكه خودش پخش كرده بود، آقايان نفهميدند كه من با آنها مصاحبه نكرده‌ام و آنها سي دي را پخش كرده‌اند.

الان كه ديگر ممنوع الكار نيستيد؟

نه نيستم از وقتي ديگه آقاي احمدي‌نژاد آمد خدا را شكر بحث ممنوع الكاري در سينما كنار گذاشته شد خداييش اين را بايد بگويم، چند نفر بازيگر معروف سينما بودند، ايشان جلوي همه ما رسما دستور دادند كه اينها از ممنوع الكاري دربيايند، آقاي احمدي‌نژاد گفت اين چه كاري است؟ ما اين همه پول خرج مي‌كنيم مردم بروند سركار شما، ممنوع الكار مي‌كنيد؟

آخرين ماجراجويي احمد نجفي؟

من ديدم در يزد، شيريني‌فروشي فرنگي نيست، هر چه هست، همان شيريني‌هاي سنتي خود يزدي‌هاست، اين بود كه به فكر زدن يك شيريني‌فروشي مدرن در شهر شيريني‌هاي سنتي افتادم!



با احمد نجفي، بازيگر سينما و تلويزيون
با احمد نجفي، بازيگر سينما و تلويزيون
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۵:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

softarchive سايتهاي مشابه


softarchive سايتهاي مشابه

من قبلا از سايت softarchive خيلي استفاده مي كردم چون از شير مرغ گرفته تا جون آدميزاد توي آن پيدا مي شد از برنامه هاي مختلف گرفته تا فيلم و كتاب و مجله كلا همه چي و جالب اين بود كه همه چيز به خوبي توي سايت تفكيك شده بود اما جديدا اين سايت عوض شده و مطالبش خيلي كمتر شده به مطالب سابقش هم دسترسي نمي شه داشت مي خواستم بدونم كسي سايت مشابهي كه مثل ان كامل باشه و هر چيزي توش پيدا بشه سراغ داره تقريبا تمام فايل هاي اون توي راپيدشر و سايت هاي مشابه ذخيره شده بود و سايت فقط مثل يه راهنما بود براي همين هم مطالبش وحشتناك زياد بود در باره هر چيزي .
softarchive سايتهاي مشابه
softarchive سايتهاي مشابه
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۵:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

عكس هاي بازيگران بر جلد مجلات (بهمن ماه ۹۱)


عكس هاي بازيگران بر جلد مجلات (بهمن ماه ۹۱)

شهرام عبدلي وافسانه پاكرو در مجله خانواده سبز

بهاره كيان افشار,عكس جديد بهاره كيان افشار

بهنوش طباطبايي و همسرش مهدي پاكدل در مجله زندگي ايراني بهمن ماه ۹۱

مهتاب كرامتي در مجله ايده آل

مهران مديري و سيامك انصاري بهمن ۹۱

علي ضيا ,جديدترين عكس علي ضيا بهمن ۹۱



عكس هاي بازيگران بر جلد مجلات (بهمن ماه ۹۱)
عكس هاي بازيگران بر جلد مجلات (بهمن ماه ۹۱)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۵:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

جايي كه قلب آنجاست(11)


جايي كه قلب آنجاست(11)

v:* {behavior:url(#default#VML);} o:* {behavior:url(#default#VML);} w:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

كاترين عزيز سلام.من الان در اتاق مادرم هستم باورت مي شود نمي دانم آيا همه اينها را در
خواب مي بينم يا اينكه نه.واقعا بيدارم اينجا همه چيز بوي مادر را ميدهد.همه چيز حتي گلهاي
رنگ پريده كاغذهاي ديواري اش.آه كاترين از من نخواه كه اينجا را برايت توصيف كنم چرا كه اشك
چشمانم هنوز اين اجازه را به من نداده كه سير تماشايش كنم فقط مي دانم كه اينجا همان اتاقي است كه
من در لحظه ورودم به اين خانه مادر را ايستاده در تراس اش ديدم آه كاترين باورت مي شود.ماميِ من اينجا
بوده.تمام روزهاي دختربچه گي اش را اينجا گذرانده آنجا روي آن تخت خوابيده و شايد مثل الان من بارها
پشت اين ميز چوبي كنده كاري شده نشسته.كتي عزيزم الان كه اين نامه را برايت مي نويسم قلبم لبريز
از آرامش است.كتي خوبم سال هاي زيادي بود كه اين قدر آرام و رها نبودم درست از روزي كه مادر
براي سر و سامان دادن به پروژه كاري اش رفت و بعد رفتنش هميشگي شد.حس مي كنم بار ديگر به آغوش
مادر برگشته ام با تك تك سلول هاي تنم حضورش را حس مي كنم فكر مي كنم بايد به خاطر داشتن اين حس ناب از
پدربزرگ ممنون باشم شايد بودن در اين حريم ارزشمند بهترين هديه اي بود كه او مي توانست به من ببخشد نمي دانم
مي توانم او را دوست داشته باشم يا نه.آن موجود پرابهت و مغرور را.آه خداي من! كتي نمي تواني باور كني هنوز
هم وقتي به ياد آن صحنه مي افتم قلبم از جا كنده مي شود وقتي نگاهم كرد...
نه حقيقتا تا به امروز هيچ موجود زنده اي را در اين حال نديده بودم.كاترين مردمك هايش به طرز وحشتناكي گشاد شد
و رنگ چهره اش طوري پريد كه من نزديك بود همانجا ازترس زانو بزنم مطمئن بودم كه او مرده.يعني هر كس ديگري هم
او را در آن حال مي ديد در زنده بودنش به شك مي افتاد درست همان طور كه دايي كاوه و بقيه به وحشت افتادند اما او در
كمال ناباوري دستش را به سمت من گرفت و لب هايش را تكان داد او از من خواست به سمتش بروم و من نمي دانم چطور
اين توان را پيدا كردم كه اين كار را بكنم اما هنوز پوست سرد و عرق كرده اش را به خاطر دارم آه كتي چقدر باور اين چيزها
برايم سخت بود او پيشاني ام را بوسيد و لحظه اي در چشم هايم خيره ماند آنچه در عمق چشمانش بود پشتم را لرزاند.اشك بود
كتي.اشك بود.نمي دانم چرا اما تمام باورهايم،تمام تجسم ها و تصورهايم از اين خانواده با آنچه هست و مي بينم به هم ريخته.
پدربزرگ مردي كه انتظار داشتم او را تكيه داده بر اريكه سلطنت ببينم موجود زجر كشيده اي به نظر مي رسد كه نشسته به روي
صندلي چرخ دارش از سهراب ميخواهد او را از اتاق بيرون ببرد اما با وجود ناتواني و وابستگي اش به طرز شگفت انگيزي
پرابهت و مغرور است او به سرعت چهره اش را در پس ماسكي پُر از قدرت و اقتدار پنهان كرد.اما چه فايده كتي من برق
اشك را در پس نگاه بي حالتش ديدم من ديدم و حالا نمي توانم تصميم بگيرم.آيا به راستي مي شود او را بخشيد؟...
باد در منتهي به تراس را به يكباره باز كردو لبه هاي پرده حرير كرم رنگ را در هوا روي هم لغزاند خودكار را لاي دفتر سررسيدم
گذاشتم و از پشت ميز بلند شدم دررا بستم و به چهار چوبش تكيه دادم بيرون هوا تاريك بود و هنوز هم باران مي باريد باد دانه هاي درشت
باران را با صدايي شبيه تلنگري آرام به شيشه مي پاشيد و سكوت محزون و غريب اتاق را مي شكست سرم را به چهارچوب در تكيه دادم
و كف دستم را روي شيشه سرد چسباندم تمام حوادث چند روز گذشته مدام در ذهنم مي چرخيد از لحظه ورودم به ايران تا همان لحظه كه در
اتاق مادرم بودم هيچ چيز آن طور كه فكر مي كردم پيش نرفته بود و حالا ذهنم از چراهاي بي جواب انباشته بود چراهايي كه لحظه اي
آرامم نمي گذاشتند نگاهي روي ساعت دستم انداختم شب از نيمه گذشته بود چند ساعت قبل بود كه شام را در خانه پدربزرگ و بدون حضور او خورديم
بعد هم توران خدمتكار مخصوص پدربزرگ از طرف او پيغام آورد كه من مي توانم از اتاق مادرم استفاده كنم از ديوار كنده شدم و بانگاه
مشتاقم گوشه گوشه اتاق را از نظر گذراندم اتاق بزرگي نبود اما بسيار زيبا و با سليقه چيده شده بود سرويس خواب ميز مطالعه،كمد لباس و قفسه
كتابخانه همه از چوب و به طرز زيبايي كنده كاري شده بود داخل قفسه ها از كتاب هاي قطور با جلدهاي چرمي رنگ پريده پر بود و روي ميز يك چراغ مطالعه
قديمي ديده مي شد كه به نظر مي رسيد لامپ اش سوخته باشد در سوي ديگر ميز يك خمره كوچك سفالي قرار داشت كه از آن به عنوان گلدان
استفاده شده بود و داخلش يك شاخه گل آفتابگردان مصنوعي ديده مي شد قبلا كشوي ميز را امتحان كرده بودم قفل بود اما در كمد لباس به راحتي باز
شد گيره هاي خالي لبباس از چوبه بالايي آويزان بودند و كف كمد هم با يك روزنامه زرد شده قديمي پوشيده شده بود كمد را بار ديگر بستم و به سمت
قفسه كتابها رفتم همه چيز مرتب و تميز بود اما ردپاي گذر زمان بيست و چند ساله را راحت مي شد همه جا لمس كرد كتابي را كه پشت جلدش نوشته شده
بود((ديوان حافظ))از لابه لاي كتاب ها بيرون كشيدم مادر در خانه خودمان هم يك جلد از اين كتاب ها داشت بارها ديده بودم كه به پاپا مي گفت نيت كن بعد
چشم هايش را مي بست و آرام لاي كتاب را مي گشود و برايش شعر مي خواند چقدر صدايش درآن لحظات پرشور و دلنشين مي شد بازنده شدن دوباره
خاطره مادر بي اختيار لبخند زدم و به ياد آن روزها من هم چشم هايم را بستم و آرام لاي كتاب را گشودم.وقتي يك بار ديگر چشم هايم را باز كردم از
ديدن كليد زرد رنگ كوچكي كه لاي كتاب بود جا خوردم آرام و با احتياط آن را برداشتم و لحظه اي خيره نگاهش كردم بعد بدون اينكه حتي لحظه اي فكر كنم
كتاب را روي ميز گذاشتم و بي اختيار به سمت كشوي بسته ميز خم شدم.نمي دانم چرا.اما فقط يك حس دروني بود وقتي كليد را درقفل ميز چرخاندم دستم از حركت
ايستاد تازه مغزم به كار افتاده بود كه چرا؟چرا كشوي ميز برخلاف كمدها قفل بود؟چرا كليدش را آنجا لابه لاي كتاب ها مخفي كرده بودند؟بي اختيار به روي صندلي پشت ميز نشستم.از ذهنم گذشت(چي ممكنه توش باشه؟))
هيجانزده لبهايم راروي هم فشردم كنجكاو دانستن بودم دستم پيش رفت و كشوي ميز را بيرون
كشيدم از ديدن جعبه مقوايي كفش بي اختيار زير لب زمزمه كردم:كفش؟!
اما چند لحظه بعد دست هايم باز بي اراده به سمت جعبه كشيده شد در جعبه را برداشتم همان طور
كه حدس زده بودم داخل جعبه كفشي نبود بلكه دستمال نقش دار تقريبا بزرگي بود كه از چهار طرف
روي هم تا شده بود لبه دستمال را آرام كنار زدم با ديدن آنچه داخل اش پيچيده شده بود انگشتانم سرعت
بيشتري به خود گرفت دستمال را كه از چهار طرف باز كردم دست هايم از حركت ايستاد و نگاهم
روي دسته موي سياه رنگي كه داخل اش پيچيده شده بود خيره ماند در اين كه آن ها موهاي مادرم بود
شكي نداشتم اما...
با نوك انگشتانم لمسشان كردم باز ذهنم پراز سوال شد.چه دليلي داشت كه مادر موهايش را اين طوري
لاي آن دستمال پنهان كند؟آيا به زور موهايش را كوتاه كرده بودند؟
بار ديگر دستمال را بستم و در جعبه را سر جايش گذاشتم گيج شده بودم دلم مي خواست همه چيز را در
مورد گذشته مادر بدانم اما نمي دانستم كه چطور و از كجا بايد شروع كنم بار ديگر كشوي ميز را قفل كردم
و كليد را بيرون كشيدم ديوان حافظ را از روي ميز برداشتم و كليد را بار ديگر سر جايش گذاشتم بالاي همان
صفحه دو بيتي ازيك غزل كه با ماژيك فسفري هايلايت شده بود توجه ام را جلب كرد زير لب زمزمه كردم:
من حاصل عمر خود ندارم جزغم در عشق ز نيك و بد ندارم جز غم
يك هـمـدم با وفـا نـدارم جـز درد يك مونس نامُزد ندارم جز غم
جاي قطره اشك مادر كه پائين صفحه را چروك كرده بود دلم را به درد آورد آرام كتاب را بستم و از پشت ميز بلند
شدم ا شدت يأس و درماندگي احساس خفگي مي كردم چراغ را خاموش كردم و روي تخت دراز كشيدم صداي مادر را
مي شنيدم محزون و بغض آلود:من حاصل عمر خود ندارم جز غم.
بغض راه گلويم را فشرد پتوي تا شده اي را كه توران برايم آورده بود در ميان دست هايم فشردم و صداي گريه
غمالودم را در گلو خفه كردم آن قدر چون كودكي گم شده در تمناي دوباره داشتن مادر اشك ريختم كه عاقبت خوابم برد.
صبح وقتي از خواب بيدارشدم كمي جسورتر از گريه هاي بي صداي شب قبل ام تصميم گرفتم هر طور شده جواب
سوال هايم را از پدربزرگ بگيرم.با اين تصميم از جا بلند شدم و كنار در منتهي به تراس ايستادم.باران نمي باريد اما
آسمان همچنان ابري بود و باد نرمي مي وزيد در را كه باز كردم باد موهايم را به عقب زد و آويز كريستالي بالاي در
با جرينگ جرينگ خوش آهنگي به چرخش در آمد قدم به داخل تراس گذاشتم و به نرده جلويي تكيه دادم منظره باغ از آن بالا
زيبا بود و من بدون توجه به سرما و سوز بادي كه مي وزيد محو تماشايش شده بودم اما صداي فرياد صهبا نگاهم را به سمت
خود كشاند:صبح به خير.
كنار حوض وسط باغ ايستاده بود مانتو و مقنعه مشكي تن اش بود برايش دست تكان دادم او كوله پشتي اش را با حركتي پرش مانند
كمي بالا كشيد و گفت:دارم مي رم مدرسه.اما تك زنگم زود ميام خونه.
باز دستي برايش تكان دادم و گفتم:موفق باشي.
صهبا هم دستش را به نشانه خداحافظي تكان داد و گفت:آيدا دم درمنتظره اون دانشگاهش تابعد ازظهر طول مي كشه.فعلا كاري با
من نداري.
_نه خداحافظ.
بعد از رفتن او بار ديگر به اتاق برگشتم ساعت هفت صبح بود مقابل آينه ميز آرايش نگاهي به خودم انداختم چهره ام رنگ پريده و خسته
به نظر مي رسيد شايد اگر دوش مي گرفتم حالم كمي بهترمي شد اما چمدان و تمام وسايلم در خانه دايي كامران جا مانده بود از اتاق بيرون
آمدم و نگاهي به اطرافم انداختم در تمام اتاق ها به سالن بزرگي بازمي شد كه برخلاف سالن طبقه پايين به يك تراس بزرگ و دلباز ختم مي شد
در كنار اتاق مادر اتاق ديگري هم بود و دو اتاق ديگر هم در قرينه اين دو اتاق آن سوي ديگر تراس اصلي وجود داشت.اما خود پدربزرگ
در يكي از اتاق هاي طبقه پايين بود مشغول تماشاي يكي از تابلوهاي نقاشي نصب شده به ديوار بودم كه صداي توران نگاهم را متوجه خود
كرد به سمتش كه چرخيدم حوله به دست بالاي پله ها ايستاده بود:بيدار شدين خانم جان؟
توران زن ميانسالي بود كه پوستي سبزه داشت و موهاي سرش را از وسط باز كرده و محكم پشت سرش جمع كرده بودلبخند كمرنگي به
رويش زدم و سلام كردم او هم باخوشرويي جواب سلامم را داد و گفت:براتون حوله تميز آوردم اگه خواستين دوش بگيرين همه چيز داخل حمام
هست.
_متشكرم...ببخشيد حمام كجاست؟
_حمام؟همين جاست.اين طبقه واسه خودش حمام جدا داره بياين تا نشونتون بدم.
بعد از اينكه حمام را نشانم داد مقابلم ايستاد و گفت:پدربزرگتون صبحونه رو تواتاقشون مي خورن شما هم وقتي كارتون تموم شد صدام بزيند تا براتون
صبحونه بيارم.
بعد حوله را به دستم داد و گفت:اينم حوله.اگه احيانا چيزي لازم داشتين زنگ داخل حموم رو فشار بدين از او تشكر كردم وبعد از رفتنش به داخل حمام
سرك كشيدم همه چيز مرتب و آماده بود بنابراين وان رااز آب داغ پر كردم و داخل آن خزيدم گرماي مطبوع آب خستگي و كسالت را از وجودم گرفت
از حمام كه بيرون آمدم احساس بهتري داشتم به اتاقم رفتم ومقابل آينه آرام آرام موهايم را خشك كردم بعد آنهارا برس كشيدم و لباس هايم را مرتب كردم
بعد هم به جاي اينكه توران را براي آوردن صبحونه صدابزنم تصميم گرفتم خودم سري به طبقه پايين بزنم ساعت كمي از نه گذشته بود كه از اتاقم خارج شدم
بالاي پله ها كه ايستادم صداي خنده هاي سامان را از طبقه پايين شنيدم باز حس حضور او اعتماد به نفسم را بالا برد و من با شهامت بيشتري از پله ها
پايين آمدم اما با اين حال باز به روي آخرين پله كه رسيدم زانوهايم از درون مي لرزيد دستم را به نرده چوبي گرفتم و باصداي آرامي سلام كردم.

نگاه پدربزرگ به سمت من چرخيد و من بي اراده لبم را گاز گرفتم از زير چشم نگاهي به سمت سامان كه
روي صندلي چرخ دار پدربزرگ نشسته بود انداختم او برويم لبخند زد و سرش را به نشانه سلام تكان داد بعد
نگاهم به سمت پدربزرگ كه به روي يك مبل راحتي كنار شومينه نشسته بود چرخيد اوبا ديدنم فنجان چاي اش را
ازروي زمين برداشت و در حالي كه با قاشق چاي اش را به هم مي زد زير لب جواب سلامم را داد من هنوز
همانجا ايستاده بودم و نگاهش مي كردم كه گفت:چرا ايستادي؟بيا بشين.
نگاهي به سمت سامان انداختم او هم با اشاره سر من را به داخل شدن تشويق ميكرد وقتي نگاه منتظر پدربزرگ
بار ديگر به رويم دوخته شد نفس عميقي كشيدم و به سمت او حركت كردم مقابلش كه رسيدم بدون اينكه نگاهم كند
با لحن خشك و دستور مانندي گفت:بشين.
و من چون رباتي كنترل شده درون مبل فرو رفتم پدربزرگ در سكوت مشغول نوشيدن چاي اش شد و من با نگاه هاي
دزدانه ام حركات او رازير نظر گرفتم نسبت به روز قبلي كه او را ديده بودم جوانتر به نظر مي رسيد موهايش يك دست
سفيد بود اما پوست روشن اش شاداب به نظر مي رسيد و روي گونه ها و بالاي پيشاني اش در زير نور آتش شومينه
مي درخشيد يك ربدوشامبر كشمير زرشكي رنگ تن اش بود و يك جفت دمپايي راحتي از همان جنس به پا داشت شايد
روز قبل به خاطر اضطراب شديدم بود كه او را آن طور زجر كشيده و پير ديده بودم هنوز محو تماشايش بودم كه
نگاهش را بالا گرفت و با نگاه خيره اش غافلگيرم كرد چقدر نگاهش پرجذبه بود عضلات شكم ام به يكباره منقبض شد و
من باعجله نگاهم را از نگاه خيره اش دزديدم در زير نگاهش معذب و دستپاچه بودم باوجودي كه نگاهم روي رقص شعله هاي
آتش خيره مانده بود اما سنگيني نگاه خيره اش را حس مي كردم كف دست هايم عرق كرده بود و زير شكمم از شدت درد
داشت منفجر مي شد كاش مي توانستم از زير آن نگاه نفس گير بگريزم اما انگار با نخ و سوزن من را به مبل دوخته بودند
و پاهايم به شكلي مادرزاد افليج بود حرارت آتش شومينه يك سمت گردنم را به سوزش انداخته بود وپشتم از شدت گرما و
عرق سوزن سوزن مي شد در آن لحظه باتمام وجود همراهي سامان را مي خواستم(سامان...سامان خواهش مي كنم
يه كاري بكن.يه چيزي بگو.))
اما سامان برخلاف تمام بيست و سه سال سپري شده عمرش درآن لحظه لال موني گرفته بود از زير چشم معترضانه نگاهش كردم و
او لبخند به لب شانه هايش را بالا كشيد و گردنش را كج كرد هنوز حواسم متوجه او بود كه پدربزرگ سينه اي صاف كرد و گفت:
از اتاقت راضي بودي؟
نگاهش كردم اما او نگاهم نمي كرد فنجانش را روي ميز گذاشت و عصاي چوبي زيبايش را در دست گرفت در آن لحظه تمام توجه
من به درد زير شكمم بود كم كم داشت نفسم را بند مي آورد وقتي نگاه پدربزرگ باز به رويم دوخته شد با لحن دستپاچه اي جواب دادم:
بله.
پدربزرگ لحظه اي خيره نگاهم كرد از ذهنم گذشت(خدايا،آپانديس؟!))
قطره اي عرق از كنار شقيقه ام به پايين سرخورد و پدربزرگ بالاخره جهت نگاهش را تغيير داد:چند سالته؟
با خودم فكر كردم(اين درد لعنتي...خداي من نه.آپانديس كه دو سال پيش بود))
لبم را گاز گرفتم و بانفسي بريده جواب دادم:بيست و سه...سال.
پدربزرگ لحظه اي در سكوت به فنجان روي ميز خيره ماند بعد با لحن گرفته اي زير لب زمزمه كرد:مادرت...نگاه آشفته و
بي قرارم به لب هايش دوخته شد ولي او بقيه حرفش را خورد و به سمت شومينه رفت يك دستش را به برجستگي بالاي شومينه گرفت
و براي لحظاتي طولاني در سكوت به شعله هاي آتش خيره ماند بعد به يكباره به سمت من چرخيد و بي مقدمه پرسيد :چرا اومدي اينجا؟
درد طاقتم را بريد بي اختيار دستم را روي شكمم گذاشتم و به جلو خم شدم:آي...
سامان آن قدر سريع از جايش پريد كه صندلي چرخ دار پدربزرگ واژگون شد و چرخش در هوا شروع به چرخيدن كرد:زَهره اش تركيد.
كنار پاهايم روي زمين نشست و گفت:چي شد رز؟چِت شد يه دفعه؟
تمام بدنم خيس عرق شده بود با لحن بريده بريده اي جواب دادم:چيزيم نيست.حالم خوبه.
سامان رو به پدربزرگ كرد و گفت:اگه فقط يه نگاه اون جوري به من مي انداختين درد زايمان مي گرفتم چه برسه به اين طفل معصوم كه...
توران!...توران خانم!
اين را گفت و باي بلند كردنم دستش را به زير بازويم انداخت دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم:فكر مي كنم قولنجِ...حتما سرما خوردم.
توران وارد سالن شد و با ديدنم سراسيمه به سمتمان آمد:خدا مرگم بده خانم جان.چي شده؟
صداي پدربزرگ را شنيدم كه گفت:به سامان كمك كن.ببرينش تو اتاقش.
توران خانم در حالي كه از بازوي ديگرم مي گرفت جواب داد:چشم آقا.
به كمك آنها از جا بلند شدم و به سمت طبقه بالا حركت كرديم هنوز به پاي پله ها نرسيده بوديم كه پدربزرگ صدا زد:سامان!
سامان دلخور نگاهش كرد پدربزرگ در نهايت خونسردي بار ديگر روي مبل نشست فنجان چاي اش را به دست گرفت و گفت:اگه بهتر نشد زنگ
بزن به دكتر جواهري.
سامان حرفي نزد فقط بازوي من را محكمتر فشرد و بعد از پله ها بالا رفتيم بالاي پله كه رسيديم حالم كمي بهتر شده بود تا به اتاقم برسيم ديگر از
آن درد وحشتناك خبري نبود سامان با احتياط من را لب تخت نشاند و گفت:يه كم دراز بكش...توران خانم لطفا يه پتوي ديگه بيار.
توران بلافاصله از اتاق بيرون رفت و سامان پتو را كنار زد تا من روي تخت دراز بكشم نگاهش كردم و گفتم:من حالم خوبه سامان.
_
باشه تو فعلا برو زير پتو.
_
سامان من خوبم.
سامان نامطمئن نگاهم كرد لبخندي به رويش زدم و گفتم:خوبِ خوبم نمي دونم يك دفعه چي شد؟اما الان خوبم.
_
مطمئن؟
_
آره.
توران با يك پتوي تا شده برگشت سامان رو به او كرد و گفت:ديگه احتياجي نيست توران خانم مي توني ببريش.
تران خانم نگاه دقيقي به صورتم انداخت و گفت:مثل اينكه خدارو شكر بهتر شدين خانم جان.رنگ و روتون يه كم جا اومده.الان براتون يه ليوان
شير داغ مي يارم. به رويش لبخند زدم او هم لبخند به لب از اتاق خارج شد بعد از رفتنش نگاهم را به سمت سامان چرخاندم پايين تخت دست به سينه ايستاده بود و نگاهم
مي كرد دسته اي از موهايم را پشت گوش زدم و گفتم:چيه؟سامان دست هايش را در جيب هاي شلوارش فرو كرد و گفت:هيچي...
چمدونتو آوردم پايين مي رم بيارمش اين را گفت و با گام هايي بلند از اتاق خارج شد وقتي كه رفت بي اختيار به ياد جمله پدربزرگ افتادم(چرا اومدي
اينجا؟))از تجسم نگاهش پشتم لرزيد او من را نمي خواست.همان طو كه مادرم را نخواسته بود به يكباره از تكبر او و از ضعف خودم احساس تنفر
كردم كاش مي توانستم با قدرت مقابلش بايستم و تمام نفرتم را بر سرش فرياد بزنم كاش مي توانستم بگويم كه هميشه از او بيزار بوده ام و حالا بيشتر از
هميشه.خدايا كاش مي توانستم انتقام تمام ان اشك هاي بي صدا و دلتنگي هاي غريبانه مادرم را از او بگيرم بدون اينكه زانوهايم مثل پلاستيك حرارت ديده دولا
شود و شكمم از درد منفجر شود و چشم هايم به جاي يكي ده تا ببيند.آرنج هايم را روي زانو هايم گذاشتم و سرم را ميان دست هايم گرفتم بغض راه گلويم را
بسته بود از بي جربزه گي خودم حالم داشت به هم مي خورد اشكم بي اختيار روي گونه هايم جاري شد لبم را به دندان گزيدم و با خودم زمزمه كردم(آره
مثل يه توله سگ كتك خورده زوزه بكش.اين تنها كاريه كه خوب بلدي))
_
حالت خوبه؟
صداي سامان را كه شنيدم سرم را بالا گرفتم و با عجله اشك هايم را پاك كردم چمدان را روي زمين گذاشت و با لحن نگراني پرسيد:دوباره...
ميان حرفش دويدم و در حالي كه سرم را به نشانه منفي تكان مي دادم گفتم:نه.من حالم خوبه.
سامان لبخند محزوني به لب زد و گفت:آدم عاقل همين ور بي خودي گريه نمي كنه.
آه عميقي كشيدم و با لحن بغض آلودي گفتم:من آدم عاقلي نيستم.من احمقم.
_
جايي كه قلب آنجاست(11)
جايي كه قلب آنجاست(11)
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۵:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)